ورودیهای دستهبندی شده تحت ‘روزمرگی’
من از همین تریبون رسمیِ خودم! از همین الآن اعلام میکنم که به موسوی رأی میدهم؛ هرکی هم میخواد فحش بده تعارف نداریم بیاد بده، لاقل فکر کنم بهتر از بقیه هستش….
آقایون، خانومها، خاتمی رفت که رفت، مگه دنیا تموم شده! مگه همهی اون چیزی هم که ما میخواستیم خاتمی بود؟ بسه دیگه…!
یکی نشسته بد و بیراه و فحش میده به خاتمی که نامردِ ترسو و فلان… یکی هم نشسته تفسیر میکنه…. بابا چرا این خاتمی هرکاری میکنه سوژه میشه یهجوری بهش گیر بدن؟ میاد یهچیزی میگین، میره یهچیزی میگن…
حالا که رفته فکر کنید یه گزینه بهتر پیدا کنید، یکی که لاقل یکمی از اون چیزی که تو خاتمی دنبالش بودیم رو داشته باشه، یه کسی که بشه فقط یکمی بهش اطمینان کرد، نمیشه که حالا خاتمی رفته از همین الآن همه کاسه و کوزه رو بکوبیم تو سرش!
من فکر میکنم که یا خاتمی باید کنار میکشید یا موسوی، و البته از قبل هم خاتمی گفته بود که به نفع موسوی امکان داره انصراف بده، لاقل شاید الآن کمی آراهای این دو نفر یکجا جمع بشه و دردی را دوا کند…
اینقدر تو سَر و کلهی هم نزنید، بشینید یکمی فکر کنید چه میشه کرد…!

دستهها: روزمرگی · وبلاگ
برچسبها: Election, Mosavi, موسوی, انتخابات دهم, خاتمی
سپتامبر 3, 2008 · ۱ دیدگاه
اگر آزادی هست؛ اجازه دهيد آزادانه تجربهاش کنيم؛
نه با مصوبات و مقررات و ماشينهای منکرات!
دستهها: روزمرگی · وبلاگ
برچسبها: Free Freedom, ماشين منکرات, آزادی
ديروز روز کارگر بود!
تصوير يک : خواستم چيزی بنويسم، اما نشد، يعنی نخواستم، گفتم که چی؟
بنويسم مبارک است؟ اخراج و نپرداختن حقوق و زندان و دادگاه کجایاش مبارک است؟
يا باز هم حرفهای تکراری و اميدهای بيهوده؟حرفهای کهنه شدهی چپِ مصنوعی و شعارهای کمونيستی و سوسياليستی؟
خُب، که چی؟ مگر کم میشنويم؟ مگر کم هرروز هرجا که میرسيم از اين حرفها میزنيم؟ مگر اينها برای کسی که اخراج شده، حقوق نگرفته و تازه دادگاه و زندان هم در پيشرو داره ميشه اميد؟ ميشه دلداری؟ اينها حرفهای محفلهای خودمانی است که برای هم میزنيم تا بيکار نباشيم، تا لاقل وجدانمان راحت باشد که سکوت نکردهايم؟
اما نه، باور کنيد نه، اينها نمیشود، اينها برای اون کسی که همهی زندگیاش رو گذاشته برای آزادی؛ برای فقط آسايش خانوادهاش نمیشود همدردی، برای او نمیشود اعتراض!
گفتم کم نوشتهايم؟ کم گفتهايم؟ هرسال تا اول مه میشود سريع میرويم چندتا مقاله و کتاب میخوانيم و میآئيم چکيدهاش را مینويسم بعلاوه کمی از حرفهای توگلو ماندهی خودمان و چندروزی هم پِیاش را میگيريم؛ بعد میچسبيم به همان چپِ فاشيستی که آمدهاست خودش را کرده در همين سوراخ خانههايمان و نقداش میکنيم، طرفاش را میگيريم؛ خُب که چی؟
تصوير دوم : با يک دوستی بيرون بوديم، همهجا آرام بود، هيچکس از هيچچيز حرف نمیزد، همه سرشان در کارِ خودشان بود، از جمله خودمان!
چند جوان که نه، نوجوان، از آنهائی که خوشی زير دلشان زده و دوست دارند رفتارِ آنارشيستی از خودشان نشان دهند، آن هم بیدليل! يکی به ديگران تيکه میانداخت يکی هم کيفاش را تاب میداد تا بخورد به چيزی؛ خُب خورد آخر؛ يکی از مهتابیهای پلعابرپياده کنده شد و بینوا جلوی پای ما تلف شد. احساس کردام اين ضربه فقط اين مهتابی را خورد نکرد، اين ضربه همهی آن چيزهائی را خورد که برایاش تلاش شده بود، تلاش آن کارگری که آن را نصب کرده بود، تلاش آن کارگری که آنرا هرهفته تميز میکند يا آن کارگری که آنرا مراقبت میکند تا اگر کار نمیکند درستاش کند و….
احساس کردم همه چيز رو به نابودیاست، ديگر هيچ چيز مهم نخواهد بود، هنگامی که هيچ چيز مهم نيست…
تصوير سوم : روز اول مه، روز جهانی خوراکخوانی؟!
چرا؟ نه واقعاً چرا؟ چرا روز اول مه؟ چرا دوم مه نه؟ چرا بايد روزی که ساليانِ سال است روز کارگر است، و افراد زيادی برای بوجود آوردن آن به خون کشيده شده باشند انتخاب شود؟
شايد کسی فکر نکند به اين، اما فکراش را بکن يک روز فرزند ما بیآيد بگويد امروز روز خوراکخوانی است؟ تو چطور میخواهی به او بگوئی ساليانِ درازی اين روز، روزِ کارگر بوده؟
نه نمیشود، نه نمیشود، اين چيزها ديگر ارزشی ندارد انگار!
امسال همهجا اين علامتِ مسخره و مضحک خوارکخوان را گذاشته بودند و احساس غرور میکردند که خوراکخوان را تبليغ میکنند…
نه نمیشود، باور کنيد نمیشود، اين روز خيلی بزرگتر از آن است که با نامِ کوچک و مسخرهای که هيچگونه وابستگیئی به کارگر و آزادی ندارد از بين برود…. اين همه روز، اين همه روزِ بینام و نشان، چرا اول مه؟؟؟
تصوير چهارم : اين تصوير را اينجا خودتان ببينيد ، من توان گفتن و نقل کردناش را ندارم، بسکه سنگين و وحشتناک است…
پ.ن : اين هم تصويری ديگری
دستهها: روزمرگی · نگاه
برچسبها: frist may, اول مه, روز کارگر
حالا همه سيصد و شصت و پنج روز هشتاد و شش تمام شده است، با اينکه بعضی از روزهايش هنوز که هنوز است دارد کش میآيد و دنبال آدم میآيد، انگار که نمیخواهد تمام شود…
حالا هشتاد و شش هم تمام شده…..
حالا يک سال جديد شروع شده….
دستهها: روزمرگی · وبلاگ