روی مدار زندگی

ورودی‌های دسته‌بندی شده تحت ‘از اطراف’

جامعه: قانون یا اجبار؟

مارس 13, 2009 · 4 دیدگاه

نظرات این پست کمانگیر را می‌خواندم. در مورد نوشته آرش حرفی نیست، اما نظراتِ جالب و عجولانه خوانندگانِ این پست جالب است.

بی‌آییم اینچنین نگاه کنیم:

ما خودمان را از یک اجتماع بزرگ به‌نام دنیا دور نگاه می‌داریم و تعهدی نسبت به اعتقادات این اجتماعِ بزرگ نداریم؛ آشکارا هم می‌گوییم که ما شما را قبول نمی‌کنیم. خب مسئله برای ما حَل شده است، ما نسبت به چیزی که تعهدی نداریم می‌توانیم برخوردِ دلخواه را داشته باشیم. همانطور که تا زمانی که قردادی را امضاء نکرده باشیم می‌توانیم به آن عمل نکنیم. پس ما از یک جامعه بزرگ کناره کشیده‌ایم و آن‌را به رسمیت نمی‌شناسیم و این یک احساسِ متقابل بوجود می‌آورد برای تمام افرادِ آن جامعه بزرگ که اگر ما خودمان را کنار کشیده‌ایم و تعهدی نسبت به آنها نداریم؛ آنها در مقابل تعهدی نسبت به ما ندارند.
ما می‌توانیم پرچمِ یک کشور را آتش بزنیم، سنبل‌های اعتقادی و غرورِ آنها را به سخره بگیریم و حتی می‌توانیم آنها را آنگونه که نیستند برای خودمان توصیف کنیم و درموردشان صحبت کنیم. با این کنش از طرفِ ما آنها هم می‌توانند چنین حرکتی کنند و واکنشی متقابل انجام بدهند.
پس نباید دلخور شویم ( شوید ) که آنها هم عملی انجام دهند که کمی ناخشنود باشد.
این بحثِ اساسی در این نوشته کمانگیر بوده است که از آنجا که بیشتر خوانندگان ایرانی قبل از آنکه مطلب را گرفته باشند نظری عجولانه می‌نویسند و بحثی جدید آغاز می‌کنند.
ما می‌گوییم مادامی که احترام قائل نباشید نباید انتظارِ احترامِ متقابل داشته باشید. شما نمی‌توانید در خیابان به هرکسی که دوست داشته باشید فحش بدهید و انتظار داشته باشید که لبخند بزنند برای شما و دستتان را ببوسند.

اما میانه‌روی از نگاه کمانگیر عزیز: می‌دانی آرش، من با نظرت موافق هستم. ما همیشه سعی می‌کنیم یا اینوری برویم یا آنوری، هیچوقت نمی‌خواهیم میانه‌‌روی کنیم، البته نمی‌دانم میانه‌روی دقیقاً از نگاه شما همان چیزی است که من می‌گویم یا نه؟
منظورم از میانه‌روی آن نیست که آهسته برویم و بی‌آییم که شاخ نخوریم. من نظرم و حرفم این است که به هرطرف که می‌رویم شتابزده و عجولانه نرویم. واقع‌گرا باشیم و منطقی عمل کنیم.

درست که ما هم با حجابِ اجباری موافق نیستیم، درست است که ما هم از در تنگنا قرار دادن زن به عنوانِ عضوی اساسی از ستونِ یک جامعه موافق نیستیم، اما راه چاره این نیست که یکدیگر را خورد کنیم مانند افرادی که در نظرات همین پست عمل کردند. ما می‌توانیم درد را پیدا کنیم و درمان را هم؛( و می‌توانیم صورت مسئله را هم پاک کنیم البته! ) شاید خیلی‌ها منتظرند که من این حرف را بزنم تا بد و بیراه را ببندند به پشتم، اما تا زمانی که با به عنوان یک فرد از این جامعه ( حتی یک انتخاب اجباری به علت بدنیا آمدن در این جامعه ) هستیم، ناچار به تبعیت از قوانین همین جامعه هستیم. برای داشتن یک جامعه متمدن نیاز به احترام به قانون هستیم، گرچه این قانون نقص هم دارد و شاید از اساس اشکال داشته باشد، اما مادامی که ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که این قانون هست باید آن‌را رعایت کنیم. و می‌توانیم تلاش کنیم که نقص این قانون را رفع کنیم؛ همانطور که کمپین یک میلیون امضاء این کار را شروع کرده است و ادامه می‌دهد و تا به‌حال به دست‌آوردهایی هم رسیده است.

من میانه‌روی را در این می‌بینم که از طریق همین جامعه و با بوجود آوردن یک جوِ منطقی یک حرکت درست را شروع کرد و ادامه داد. لاقل تعداد کشته و زخمی‌ها تاحدِ قابل توجهی کاهش پیدا خواهد کرد.

( اگرچه ما سال‌هاست که برای یک تغییر مسالمت‌آمیز دلمان را صابون می‌زنیم…)

دسته‌ها: از اطراف · نقد و نظر · وبلاگ
برچسب‌ها: , , , , ,

جای خالی یک واژه…

فوریه 18, 2009 · نوشتن دیدگاه

آزادی که بپذیری
آزادی که بگویی نه
و این
زندانِ کوچکی نیست.

shahramما آدم‌های بی‌معرفتی نیستیم، همه‌جا از یکدیگر حرف می‌زنیم، همیشه از هم یاد می‌کنیم، اما چقدر از حال و احوال هم خبر داریم؟ چقدر با یکدیگر حرف می‌زنیم؟ چندبار در ماه و در سال یکدیگر را می‌بینیم؟ و قبل از اینکه مشکلی پیش بی‌آید برای یکدیگر نگران و پریشان می‌شویم…
شاید هیچوقت، شاید خیلی کم؛ و همیشه آنقدر صبر می‌کنیم که زنگِ اختاری به صدا در بی‌آید تا خطر را احساس کنیم.
باورم نمی‌شود، شهرام، آن مردی که بلند بلند می‌خندید همین چندوقت پیش و کنارم نشسته بود الآن در بیمارستان و زیر تیغ جراح باشد و من چه دوست بی‌معرفتی که باید از اطراف بشنوم که او عمل داشته است.

ما همیشه جا می‌مانیم، از همه چیز، از زندگی، از کار، از خوسبختی، از دوستان… همیشه جا می‌مانیم و از جبران چاماندگی‌مان هم جا می‌مانیم، همیشه آنقدر حساب و کتاب می‌کنیم برای رفته‌ها و مانده‌ها که سردرگم و متوهم سرمان را که بالا می‌آوریم می‌فهمیم باز هم جا مانده‌ایم؛ و این سخت است، سخت…

شهرام شیدایی مدت‌ها از درد عجیبی رنج می‌برد و به علت هزینه‌های بالای پزشکی نمی‌توانست به دکتر متخصص مراجعه کند، جند هفته قبل دکترها متوجه بیماری سرطان مری شدند و او ۲۱ بهمن ماه در بیمارستان بستری شده است و تحت عمل جراحی قرار گرفته است.
هزینه عمل جراحی و همچنین شیمی درمانی شهرام شیدایی به گفته روحی افسر مدیر انتشارات کلاغ سفید ۳۰ میلیون تخمین زده شده در حالی که بیمه تأمین اجتماعی هنرمندان تنها ۳۰ درصد از این هزینه را پرداخت می‌کند، او همچنین گفته است : قرار است عده‌اي از هنرمندان و دوستان شيدايي، اول اسفندماه از ساعت 14 تا 21 در گالري «طراحان آزاد تهران» (واقع در خيابان فتحي شقاقي) براي کمک به تأمين هزينه‌هاي عمل و بيمارستان، آثار و نقاشي‌هايي را به معرض فروش بگذارند.
و همه اینها در حالی است که تمامی نهادهای فرهنگی فقط نظاره‌گر هستند و از هرگونه کمک خودداری می‌کنند و تنها جمعی از دوستان شهرام شیدایی برای کمک به این نویسنده و شاعر و مترجم آسنین بالا زده‌اند.

مرتبط :

نويسنده در ايران حق بيمارشدن ندارد

شهرام رام مرگ نمی‌شود!

یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی

دسته‌ها: از اطراف · وبلاگ
برچسب‌ها: , ,

بالاترین اینجاست!

فوریه 5, 2009 · ۱ دیدگاه

این اولین تصاویر مخابره شده است! ( البته برای اینکه مطمئن بشم مجبور شدم خودم مخابره کنم!!! )

balatarin

من این خبر را اول در اوبونتوبلاگ و دست‌نوشته‌ خواندم

پدرام نوشته است :

« سلام.

سرانجام مشکل بالاترین حل شد و این سایت با این کارتون از وحید نیک‌گو در صفحه اول بازگشت.عزیز در این فید این خبر را اعلام کرد. »

من هم با آنکه فعالیت‌ام در بالاترین چندان زیاد نبود و چندان زیاد هم طول نکشید از بازگشت بالاترین خوشحال هستم، چون علاوه بر اینکه همیشه لینک‌های بالاترین را از فید نگاه می‌کردم به نظرم این یک پیروزیِ کوچک و ساده نیست. این نشان‌دهنده قدرت و همبستگی وبلاگ‌نویسانِ ایرانی است.

و البته من هم به اندازه خودم از همه کسانی که تلاش کردند تشکر می‌کنم.

پ.ن : آدرسی در عکس هست فقط و فقط یه علت استفاده از پروکسی هست و بس!!!

دسته‌ها: از اطراف · وبلاگ

اون احمقی که…

فوریه 5, 2009 · 5 دیدگاه

دسته‌ها: از اطراف · تند و گزنده · وبلاگ
برچسب‌ها: , , ,