روی مدار زندگی

Entries categorized as ‘دنيا از نگاه من’

این سندی است که بجا مانده و نمی‌توان پاک‌اش کرد.

ژانویه 28, 2009 · یک نظر بنویسید

جایی مانند خاوران که قسمتی از تاریخ مقاومت مردمی است باید پاک بشود، همانطور که نام و یاد آنها هم در تاریخ مقاومت و انقلاب پاک شد و جای آنها نام‌ها و اسامی تقلبی گرفت. الآن چندنفر نام بیژن جزنی را شنیده‌اند یا او را می‌شناسند؟ یا مگر چند نفر از این افرادی که کشته شده‌اند را ما یادمان هست؟ یا مثلاْ چند نفر می‌دانند که نوزدهم بهمن سال ۱۳۴۹ در سیاهکل چه اتفاقی افتاده است؟ و حتی چرا دور؟ بروید خیابان و از چند نفر بپرسید در تابستا ۶۷ چه اتفاقی افتاد؟ ببینید چندنفر می‌دانند؟
این دقیقاْ تاریخ نیست، این قسمتی تاریک است که حقِ کسانی بود که خانه و شهری روشن‌تر می‌خواستند و حالا هم نه در زیرِ خاکی تاریک بلکه در سایه‌ی سیاهِ تاریخی نهفته شده‌اند که هیچکس حتی خودِ ما هم آن ورق‌ها را نمی‌خوانیم، و تا چندسالِ دیگر نیز اینها می‌شوند قسمتی از تاریک‌خانه‌ی ذهنِ ما و بعد آیا نسلِ بعدی هم خواهد بود که بی‌آید و زیرزمین‌های تاریک را بگردد و عکسی پیدا کند و کنجکاو شود که این کیست؟ اگر تا آن زمان زیرزمینِ تاریکی هم باقی بماند البته!
نه این تاریخ محو می‌شود و اگر نخواهد بشود تحریف می‌شود، همین کتاب‌های درسی را می‌توان گواهی این تحریف و این محو کردن‌های پی‌درپی گرفت، حتی اگر ما نخواهیم که آن محو شود خودش محو می‌شود.
خاوران نه یک گورستان، که تاریخِ این سی سال حکومت رژیمی است که با تمامِ تلاش قبلِ خود را پاک کرد و هرچه خواست کاشت و برداشت و برد؛ خاوران حتی بیشتر از یک تاریخ است، یک حماسه‌ی تلخ و شوم است که نظیرِ آن هنوز که هنوز است اتفاق نیفتاده، و این همه سال می‌گذرد، خاوران نه یک تاریخ که یک سند است، یک هویت انکارناپذیر وجود جنبندگانی که مرگ را نه برای خون و گوشت و زمین و پول می‌خواهند بلکه برای قدرت می‌خواهند و بس، و آن را با بدترین و زجرآورترین حالت‌ها هدیه می‌دهند. و می‌دانید، اگر خاوران فقط توی ذهنِ ما بود، اگر فقط کنجِ تاریک دفتر‌ها و کتاب‌ها بود هیچوقت نیازی به پاک کردن‌اش نبود، اما خاوران کتاب و عکس و خاطره نیست، یک قطعه از بدنِ یکی یکیِ کسانی است که در تابستانی خونین به پای حماقتِ عده‌ای قدرت‌پرست از میان ما رفتند. و می‌دانی، چه تفاوت می‌کند، خاوران همین که هست باشد یا پارک باشد، خاوران زمینی است که نمی‌توان آن را از روی کره‌ی زمین محو کنند، نمی‌توان سوراخ‌اش کرد و بردش ریخت سطل آشغال، خاوران تا آنطرفِ کره‌ی زمین خاک است و خاوران است، و همیشه همان‌جا خواهد بود، خاوران همیشه همان‌جا، پابرجا و استوار خواهد ماند و هیچوقت و هیچجوری نمی‌توان محواش کرد، این سندی است که بجا مانده و مایه دردسر شده است و نمی‌توان پاک‌اش کرد.

دسته‌ها: دنيا از نگاه من · نقد و نظر
بر چسب ها: , , ,

دختری در مقابل اسلحه

ژانویه 10, 2009 · ۱ دیدگاه

girl

همه یک کاری می‌توانند بکنند، بعضی‌ها می‌روند در فرودگاه پروازهای داخلی می‌نشینند و می‌خواهند بروند غزه به جنگِ اسرائیل و بعضی‌ها می‌روند جلوی یک سربازِ تا خرخره مسلح و اسلحه‌اش را پس می‌زنند و نمی‌گذارند که شلیک کند.

از نظر تو زیاد فرق نمی‌کند، نه؟

ویدئو را حتماْ  اینجا ببنید،  و البته من اینجا دیدم.

دسته‌ها: از اطراف · دنيا از نگاه من · نگاه
بر چسب ها: , , , , ,

پنجاه‌هزار تومان، در پاکتی شکیل!

نوامبر 1, 2008 · یک نظر بنویسید

دنیا تکان می‌خورد
می‌لرزد
عوض می‌شود
عوضی می‌شود

سوسیالیست‌ها، فاشیست می‌شوند
فاشیست‌ها،دموکرات می‌شوند
کمونیست‌ها، محافظه‌کار می‌شون
و ناگهان همه طرفدار اصلاحات می‌شوند!

و یک روز صبح
از خواب که بیدار می‌شوی
می‌بینی پنجاه‌هزار تومان
در پاکتی شکیل
گذاشته‌اند زیر بالش‌ات

تا معنای آسایش را احساس کنی!

پ.ن :باور کن! دنیای ما را با همین پنجاه‌هزار تومان می‌خرند و می‌فروشند!

دسته‌ها: دنيا از نگاه من · شعرهای من
بر چسب ها: , , ,

تاريخ

آگوست 6, 2008 · 2 دیدگاه

کتاب‌های تاريخ، هميشه نياز به شخصيت‌های بزرگ و کوچک و تأثيرگذار هستند؛ شخصيت‌هايی که يک چيزی را تغيير می‌دهند، شخصيت‌هايی که برچيزهای اطرافشان تأثير می‌گذارند.

و اين شخصيت‌ها و تأثيراتی که می‌گذارند فقط برای چرنديات همين کتاب‌های تاريخ دوران مدرسه و يا ساعات بی‌کاری است، و بعداز يک الی دو نسل به‌کل از اعتبار می‌روند و يا راهی زيرزمين‌‌های نمور می‌شوند يا به زباله‌دان و يا آتش و کارخانه‌های بازيافت زباله می‌شوند و در حالتی که خيلی خوش‌شانس باشند در گوشه‌ای خاک می‌خورند و منتظر می‌مانند کسی بی‌آيد و عکس‌های دورانِ اجداد‌اش را در آن نگاه کند!
درست مانند شخصيت‌های داخل‌اش که روزی به زباله‌دان‌های تاريخ‌‌ها و سرنوشت‌های ملت‌ها فرو می‌افتند و يا در خوشبينانه‌ترين حالت در تنهائی با مرگی سخت دست و پنجه‌نرم می‌کنند.

اين سرانجام و سرنوشت تمام اين شخصيت‌هاست. چه آن‌ها که رفتند و چه آن‌ها که آمدند و چه‌ آن‌ها هستند.
همه‌ فکر می‌کردند که جاودانگی را با تغيير دادن اطرافشان و يا با بزرگ پنداشتن خودشان به‌دست می‌آورند. اما فقط هنگامی‌که در تنهائی در کنج‌خانه‌ای يا هنگام تلاش کردن برای رسيدن به قوطی قرص‌های زيرزبانی و يا زير دستگاه‌های مرده زنده‌نگهدار بيمارستانی واقعيت دردناک زندگیِ پوچشان را فهميدند.

پ.ن : يادش بخير معلمِ تاريخ‌مان! با چه تلاشی سعی می‌کرد دورغ‌های کتابی را به‌خورد ما بدهد که حتی خودش به حقيقتِ آن‌ها شک داشت!

دسته‌ها: دنيا از نگاه من · وبلاگ
بر چسب ها: , ,