روی مدار زندگی

Entries categorized as ‘نقد و نظر’

خطِ سبز، خطِ امید، خطِ اتحاد

ژوئن 9, 2009 · ۱ دیدگاه

183e2d2fdf3b588c3d96861a0bf164fc81e84395دیروز، دوشنبه هجدهم خرداد یک‌هزار و سیصد و هشتاد و هشت (۱۳۸۸/۳/۱۸)  همایش زنجیره سبز انسانی، در بزرگترین خیابان خاورمیانه، از میدان تجریش تا میدان راه‌آهن.

از ساعت چهار از خانه به سمت تقاطع میرداماد – ولیعصر حرکت کردم، در تمام مسیر احساس میکردم شهر در جنب و جوش است، گویا یک حرکت بزرگ در حال شکل‌گیری بود که هیچ‌کس از کیفیت و کمیت آن خبری نداشت؛ از شبِ قبل به این فکر میکردم اگر تعداد کسانی که به این همایش خواهند آمد کم باشد و نتوانیم تمام مسیر را پُر کنیم چه خواهد شد. از ابتدا که از خانه بیرون آمدم و به خیابان اصلی رسیدم ترافیک نسبتاً روانی دیده میشد و در پیاده‌روها و خیابان‌ها افراد زیادی گروه گروه با نوارهای سبز به دست، پیشانی، عینک و پوسترهای تبلیغاتی میرحسین موسوی به دست، به سمت ستادها یا قرارهای گروهی خود می‌رفتند.

ساعت پنج به میرداماد رسیدم، ستاد میرحسین افراد خودش را مستقر کرده بود و آماده بود، و در تمام خیابان به سادگی میشد فهمید که همه در انتظار انفجار بزرگ هستند، ساعت پنج و نیم آرام آرام مردم آمدند، و ساعت شش دیگر تعداد مردم در تقاطع میرداماد – ولیعصر آنقدر زیاد بود که به‌راحتی نمیشد حدس زد چه تعداد آنجا هستند، همه سبز، همه سبز…. سبزِ سبزِ سبز

کم‌کم فریادها، شعارها، شادی‌ها بلند شد و موجی سبز سرتاسر این خیابان بزرگ را فرا گرفت، از هرکس در هر منطقه از خیابان ولیعصر خبر می‌گرفتم همه می‌گفتند تعداد مردم آنقدر زیاد هست که نمی‌تواند درست حدس چقدر آدم آمده‌اند بیرون، سرتاسر خیابان ولیعصر سبزپوشان بودند، آن هم نه تکه‌تکه و زنجیر کشیده، بلکه آنقدر تعداد زیاد بود که خیابان و پیاده‌رو را هم پر کرده بودند و این صحنه‌ای بود که در تمامِ مسیر دیده میشد، حتی میدان‌ها هم از جمعیت پُر بود، جمعیت تا بالای ساختمان آب‌نمای میدان ونک هم ایستاده بودند، تمام تقاطع‌ها تا چندمتر پُر از افرادی بود که بدنبال جایی خوب برای ایستادن می‌گشتند. نمیشد درست حدس زد چقدر هستند… و همه سبزِ سبزِ سبز

فریادها بلند بود، هیچکس از هیچ چیز نمی‌گذشت، همه آمده بودند بیرون که صدای‌شان را به گوشِ بقیه برسانند، آمده بودند که بزرگترین  « نه » را در تاریخِ بعداز انقلاب به حکومت بگویند و گفتند. گفتند : دروغ ممنوع، گفتند : عوام فریبی ممنوع، گفتند : دیکتاتوری ممنوع.

223a7435ef709ba9a2d2dcc237d9f54445386aa1

و این حرکت، حرکتِ توده‌ی مردم بود، از همه‌ی اقشار، از همه‌ی افکار، از همه‌ی سنین…

و این حرکت مهم بود، بسیار مهم، اما چرا؟

فکر میکنم راهپیمایی‌های قبل از این حرکت مانند خیلی از راهپیمایی‌ها و تظاهرات دانشگاهی از یک طرز فکر آرمان‌گرایانه و با سازماندهی خاص و برای اهدافِ خاصی بوده است، مانند آزادیِ بیان، آزادیِ اندیشه، آزادیِ مطبوعات و … که بدلیل خیلی رادیکالی بودن خواسته‌ها از طرفِ توده‌ی مردم مورد حمایت واقعا نمیشد، آن هم به این دلیل که توده‌ی مردم قبل‌از این خواسته‌های رادیکالی به چیزهای دیگری مثل وضعیت زندگی و کار و … فکر میکنند و چون در آن حرکت‌ها چنین درخواست‌هایی را نمی‌دیدند از آنها بصورتِ خاص حمایت نمی‌کردند و اینکه بیشتر آن حرکت‌ها از سوی جنبش‌های دانشجویی و در یک فضای بسیار رادیکالی و بسته سازماندهی میشد که در بیشتر مواقعا حاضر به قبول افکاری خارج از قاعده‌ی افکارِ خود را نداشتند و ندارند و آرمان‌گرایی را می‌گذارند به پای همان خواسته‌های محدود خود که در لحظه با آن درگیر هستند و شکست خیلی از این تجمعات هم به همین دلیل هست که حاضر به قبول افکارِ بیرون از حوزه‌ی فکری خود نیستند.
اما حرکت دیشب یک حرکت توده‌ای بود و تمام مردم از همه اقشار آمده بودند تا بزرگترین خواسته خود که همان دمکراسی باشد را با صدای بلند فریاد بزنند، مردم آمده بودند که خود را ثابت کنند. و این حرکتی بود که نیازی به سازماندهی و شعار سازی نداشت، چرا که خواسته‌ها از پیش تعین شده‌ بودند. و فکر میکنم بیشتر به همین دلیل هم بود که هیچگونه برخورد امنیتی با این حرکت بوجود نیامد چرا که اگر کوچکترین سرکوبی بوجود می‌آمد دیگر با یک عده دانشجو طرف نبودند بلکه با توده‌ی بزرگی از مردن در سرتاسر ایران طرف بودند و حکومت آنقدر فکر داشت که با چنین حرکتی که می‌توانست به آرامی تمام شود برخوردی نکند که به شورشی بزرگ تبدیل شود.

اما با تمام اینها، دیشب همه مردم برای چند ساعت توانستند یک جامعه‌ی لاقل نیمه دمکراسی را تجربه کنند، جامعه‌ای که می‌توان در آن گاهی برای حتی یک دلیل کوچک هم که شده همه با هم یکی بشوند و فریاد « نه » را به زبان بی‌آورند. یه جامعه‌ای که چنین حرکت‌هایی را همیشه با سرانجام خشونت و زد و خورد بین مردم و نیروهای امنیتی دیده بود و اینبار همه با تعجب می‌دیدند که هیچکس به فریاد آنها واکنش امنیتی نشان نمی‌دهد و نیروهای امنیتی فقط شاهد و مراقب امنیت شهر بودند و بس. و تا نیمه شب مردم در تمام خیابان فریاد زدند و این جامعه نیمه دمکراسی را به خوبی تجربه کردند.

پ.ن : دیشب که به خانه رسیدم در توهم این بودم که آیا اینها یک خواب بوده یا واقعاً ما توی خیابان این همه شعار دادیم و هیچکس کاری به کارمان نداشت. و این هیجانِ تجربه‌ی یک جامعه دمکراسی آنقدر بزرگ بود که تا صبح دراز کشیده بودم و به آن فکر میکردم، به اینکه آیا امکان دارد بعداز این انتخابات ما هم بتوانیم آن روی سکه را ببینیم، به اینکه امکان دارد ما هم به سمتِ دمکراسی برویم، به اینکه آیا میشود تمام اینها یک شبه نباشد و ما بتوانیم طعمِ خوبِ یک جامعه‌ی باز را بچشیم. و تا صبح فکر کردم و برای خودم رؤیاپردازی کردم، به فرداها و فرداها رفتم….
و به این فکر کردم که بعداز سا‌ل‌ها تمامِ دنیا صدای مارا شنید، همه‌ی دنیا صدای ما را شنید… و این احساسِ خوبی داشت برای من…

آخر :  آیا کسی جرأت داشت که بگوید :  مردم صدای شما را شنیدم؟


مرتبط :

مجموعه عکس‌های زنجیر سبز / اتحاد از خبرگزاری‌ها و سایت‌ها در فرندفید

RSS

دسته‌ها: خودمانی · نقد و نظر · وبلاگ
بر چسب ها: , , , , ,

ما و انتخابات

ژوئن 4, 2009 · نوشتن دیدگاه

این یک حرف تکراری است و شاید زیاد هم خواندنی نباشد، اما لازم دیدم لاقل بعنوان یک عضو کوچک از جامعه‌مجازیِ بزرگِ فارسی زبان یکبار دیگر مطلبی در اینباره بنویسم. قبلاً در این پست « جامعه : قانون یا اجبار؟ » درباره مواضعِ خودم درمقابل تندروی‌های عده‌ی نه‌چندان کم چه در دنیای مجازی چه در جامعه‌ی حقیقی گفته‌ام و این نوشته را بهتر است بگذاریم در ادامه‌ی همان نوشته و آن نوشته را بعنوان یک مقدمه درنظر داشته باشیم برای آنکه بدانیم که من به چگونه مبارزه‌ای اعتقاد دارم و چرا؟

یکم : از زمان داغ شدن تبلیغات انتخاباتی و شعارهای انتخاباتی جوی بوجود آماده است که طرفداران هر طرفِ ماجرا برای پیشی گرفتن از دیگری آمارها و اطلاعاتی را رو می‌کنند که در بعضی از آنها چیزهای وجود دارد که کمی عجیب و بعضی‌ اوقات غیرعقلانی است. و از همه مهمتر طرفداران آقای کروبی که با نسبت دادن مسائلی مانند کشتار تابستان ۶۷ به آقای موسوی که آن زمان نخست وزیر بوده است، که این مسئله را بعنوان پرونده‌ی سیاه آقای موسوی اعلام می‌کنند، که البته دلیلی در این نمی‌بینم که بخواهم درباره این موضوع صحبت کنم چرا که هم من هم شما افرادی را که در این کشتار دست داشته‌اند را می‌دانیم و نیازی نیست دوباره کتاب‌های خوانده شده و اسناد رو شده را مرور کنیم برای پیدا کردن یک یا دو نام دیگر! مسئله در این است که ما هدف‌مان چیست؟ هدف و سیاست آقای کروبی و آقای موسوی چیست؟ آیا شمشیر به‌روی هم کشیدن است؟ شمشیر با هم کشیدن؟ همه‌ی ما هم می‌دانیم که این جنگ و دعوا چیزِ بیهوده‌ایست که فقط شرایط را برای پیشی گرفتن طرفِ مقابل مساعدتر می‌کند، اگرنه همه‌ی ما می‌توانیم تا چهار سالِ آینده بنشینیم و برای هم پرونده رو کنیم و اسناد بی‌آوریم و افشاگری کنیم.

دوم : عده‌ای انتخابات را تحریم کرده‌اند، نظرشان محترم، ( و در پرانتز بگویم که من هم در دوره‌ی قبل و دوره‌های قبلی مجلس هم تحریمی بوده‌ام ) اما آیا تحریم کردن از روی مواضع خاص داشتن است یا فقط برای شنیده‌ها و گفته‌ها است؟
این چندروز کم نشنیدم که خیلی‌ها می‌گویند آقای موسوی هم از همین نظام است، یا آقای کروبی هم با همین‌ها نشست و برخواست دارد، یا گفته‌اند که چه تفاوت می‌کند همه از هم هستند!
بی‌آیید به تاریخ پیشرفت جامعه‌های پیشرفته‌ای مانند آلمان، امریکا، فرانسه، انگلیس نگاه کنیم، آنها از کجا شروع کردند؟ آیا از همان اولِ راه همه‌ی مردم بدنبال رادیکال‌ترین فرد می‌گشتند که سرنوشت را بدست‌اش بدهند؟ آیا آن‌ها از ابتدا همه‌ی کسانی که مانع از پیشرفتِ دمکراسی در کشور‌شان میشد را کشتند و شستند و گذاشتند کنار و یکباره یک کشورِ جدید ساختند؟ آیا از ابتدا در امریکا مردم سیاه‌پوست چنین آزادی و قدرتی داشتند؟ آیا زنان در همه‌جای دنیا از ابتدای ورود به عرصه چنین جایگاه و چنین آزادی‌هایی داشتند؟
بهتر است تند نرویم، بهتر است در چهارچوب‌های موجود و واقع‌بینانه حرکت کنیم. بهتر است در مقطع زمانیِ خودمان کارهایی را انجام بدهیم که برای یک مقطع زمانیِ جلوتر یا عقب‌تر نباشد. ما تجربه‌ی یک انقلاب را داشته‌ایم، ما تجربه‌ی سرگونیِ یک رژیم و جابجایی آن را داشته‌ایم، تجربه‌ی جنگ و کشت و کشتار داخلی را هم تا حدی داشته‌ایم، آیا باز هم نیاز به تجربه داریم؟ ما حتی تجربه‌ی رژیم‌های یک سویه‌ی کمونیستی و سوسیالیستی را هم دور و نزدیک دیده‌ایم، در شوروی و حالا حتی در کوبا، در ونزوئلا و خیلی کشورهای دیگر! به بن‌بست رسیدن حاکمیت یک‌طرفه از یک طرز فکر را بارها و بارها دیده‌ایم و تجربه کرده‌ایم و می‌دانیم که کفه‌ی ترازوی جامعه نباید انباشته باشد فقط از یک تفکر، آزادیِ مطلق درد ما نیست، و بسته بودن فضای جامعه هم درد ما نیست، ما بدنبال یک وضعیتِ متعادل هستیم و می‌دانیم که بدون رسیدن به این تعادل نمی‌توانیم به اون جامعه درخواستی و موردنظر برسیم.

عبور از خاتمی، کروبی، موسوی، و امثال اینها چپ‌گرایی نیست، آرمان‌خواهی نیست، به دمکراسی رسیدن نیست؛ ما هدفمان مشخص است، اما دیدن هدف دلیل بر این نیست که سرمان را بندازیم پائین و پیش برویم، که حتی در این مورد هم تجربه‌ی شکست نیز داشته‌ایم، ما برای رسیدن به هدف یک راه داریم و در این راه باید از مقاطع زمانی مختلف عبور کنیم، باید با زمانِ خودمان پیش برویم، و باز هم می‌گویم رسیدن کشورهایی مانند آلمان و … به دمکراسی یک‌شبه نبوده است، آنها هم از این دوران عبور کرده‌اند که این نیازی به تاریخ خواندن هم ندارد فقط لازم است کمی در اینترنت جستجو کنیم تا کمی مطلع شویم از سختی‌های آنها برای رسیدن به هدف‌شان.

سوم : و در آخر رئیس جمهور آینده چه کارهایی نباد انجام دهد؟

به‌نظرم قبل‌از هرچیز رئیس جمهور آینده‌ نباید باعث شود فرهنگ ضعیف شود، نباید اجازه بدهد که فرهنگ کشور فدای سیاست‌های بین‌اللملی و عقیدتی و سلیقه‌ای بشود. باید فضای فرهنگی کشور را باز بگذارد، برای چاپ کتاب، نشریه، موسیقی، فیلم و در هر زمینه‌ی دیگر فرهنگ را باید رو به جلو هُل بدهد و فضای حاکم برجامعه رو به سمتی بکشاند که فرهنگ یکی ستون‌های اصلی بشود، چرا که من فکر می‌کنم جامعه‌ای که دچار فقر فرهنگی شود دچار فقر فکری، سیاسی، اجتماعی نیز خواهد شد.

فکر می‌کنم رئیس جمهور آیند نباید سلیقه‌های شخصی و حذبی را وارد مسائل کشور بکند، چه در سیاست‌های داخلی چه در روابط بین‌اللملی، باید بتواند فضایی بوجود بی‌آورد که از همه افکار در همه‌ زمینه‌ها استفاده شود تا بهترین شرایط را برای رابطه برقرار کردن در داخل و خارج از کشور ایجاب بشود.

رئیس جمهور آینده نباید پول را بینِ مردم تقسیم کند، رئیس جمهور آینده نباید پول را مستقیم به دربِ خانه مردم ببرد، نباید پول را فال‌فال کند و ببخشد، باید شرایط کاری را به‌گونه‌ای کند که همه‌ی مردم بتوانند از آن استفاده کنند، باید شرایط کاری را باز بگذارد، تقویت کند تا مردم بتوانند برای بدست آوردن نیازشان کار کنند و پول‌شان را از دولت بگیرند.

شما هم در این بازی وبلاگی سهیم باشید و بنویسید رئیس جمهور آینده چه کارهایی را نباید بکند؟

این بازی از اینجا « بلاگ توشت »

« بلاگ نوشت » می‌نوسید  :

آنچه که من انتظار دارم رئیس جمهور دور دهم انجام ندهد، عبارتند از:

  1. عوامفریبی به هر نحوی و با هر وسیله ای!
  2. برخورد رفتاری یا کلامی زننده با منتقدان!
  3. اختصاص هر نوع سردوشی و زیردوشی و ماه و ستاره به دانشجویان و دانشگاهیان!
  4. ارائه طرح جهت اختصاص بودجه برای برخورد و نابودسازی وبگاههای اینترنتی منتقد!
  5. ارائه طرحهای اقتدارگرایانه از جمله ریاست جمهوری دائمی!
  6. عدم توجه به نظرات کارشناسان دولتی و غیردولتی در رابطه با مسائل مختلف مملکت!
  7. ایجاد تنشهای سیاسی و غیر سیاسی داخلی و خارجی!
  8. دخالت در امورات غیرمربوط از جمله ورزش!
  9. اختصاص کمکهای بلاعوض به سایر ممالک، درحالی که ملت مان به آن کمکها نیازمندترند!
  10. جلوگیری از تجمعاتی که در چارچوب قانون اساسی هستند!

و کمانگیر می‌گوید :

من از رییس جمهور آینده فقط یک انتظار دارم. نه می خواهم به حقوق اقلیت ها احترام بگذارد، نه می خواهم به قانون اساسی وفادار باشد، نه می خواهم تصمیم های یک شبه نگیرد، و نه حتی می خواهم مدیرانش را بر مبنای تخصص انتخاب کند. رییس جمهور می تواند، اگر من و تو گذاشتیم، یک میلیارد دلار از درآمد کشور را “گم کند”، می تواند ماهی یک بار کابینه اش را خانه تکانی کند، و می تواند اگر دلش خواست دروغ بگوید و زیر حرف خودش بزند. من از رییس جمهور آینده در این زمینه ها انتظاری ندارم.

من از رییس جمهور آینده انتظار دارم دور سرش هاله نبیند. باقی را من و توی شهروند با ابزارهای مدنی راست و ریست می کنیم. رییس جمهوری که پایش روی زمین باشد را می شود به باد انتقاد گرفت. چنین رییس جمهوری منبع مشروعیتش می شود من و تو، و نه کابل فشار قویی که جمجمه اش را به آسمان وصل می کند. من و تو قوی تر از آن هستیم که از پس اشتباه ها، و همینطور سواستفاده های، چنین رییس جمهوری برنیاییم.

دیگران نوشته‌اند :

جمهور: رئیس جمهوری که دوستش ندارم

بامدادی: از رئیس‌جمهور آینده‌ انتظار دارم فقط «یک‌کار» را انجام ندهد

میمو: بازی وبلاگی:رئیس جمهور آینده چه کاری نباید انجام دهد؟

جوزف: رئیس جمهور آینده چه کارهایی نباید انجام دهد؟

Datum of Freedom: رئیس جمهور آینده چه کارهایی نباید انجام دهد؟

Sober: رئیس جمهور آینده چه کارهایی نباید انجام دهد؟

بر  ساحل سلامت: امروزمان از دست رفت، جان جدتان بی خیال دیروز شوید!

RSS

دسته‌ها: خودمانی · نقد و نظر · وبلاگ
بر چسب ها: , , , , ,

فرندفید : پارک دنیای مجازی

آوریل 16, 2009 · نوشتن دیدگاه

friendfeed_logoمدت ها بود سر و صدای فرندفید را شنیده بودم و همه برایم تعریف می کردند، اما آنقدر کنجکاو نشده بودم که دنبال‌اش بروم و ببینم چی هست، اما توی هیمن مدت کوتاهی که شاید یک ماه و نیمی بشود که عضوی از فرندفید شده‌ام تازه فهمیدم عجب دنیای عجیب و غریب و باحالی هست. از فرندفید خوشم آمد چون همه با هم دارند حرف می زنند و هیچکس هم به هیچکس نمی گوید آرام‌تر و اگر هم بگوید کو گوش شنوا. و از این خوشم آمد که چقدر آدم اینجا کنار هم دارند وقت می گذرانند چقدر حرف، چقدر ایده…..
چند روزی هست که سعی می کردم یک چیزی بنویسم درباره فرندفید اما درمیان کارهای دیگر نوشته‌ی نیمه نوشته شده رها شده بود، تا اینکه امروز در فرندفید بحثی شد که خب ایده‌ای که توی ذهنم بود را کمی اینور و آنور کرد و دوباره گفتم می‌نویسم‌اش، و این شد که این را کامل کردم. خیلی‌ها درباره‌ی فرندفید نوشته‌اند، اما خب من هم بنویسم، چه ایرادی دارد؟ مگر قرار نیست همه حرف‌های خودمان را بنویسیم؟ خب خوب است که بنویسیم و از حرف‌های هم استفاده کنیم.

دنیای مجازی؛
از زمانی که اینترنت پایش به خانه‌ها باز شد و عضوی از اعضای خانواده‌ها شد کم کم تبدیل شد به دنیای مجازی، دنیایی که برای آنکه با دنیای حقیقی اشتباه گرفته نشود به این نام خوانده شد. این دنیای مجازی کم‌کم رشد کرد، بزرگ شد و بزرگ شد و خیلی هم سریع این اتفاقات افتاد.
حالا ما یک دنیا داریم ما تمام ابعادش، یک دنیای وسیع با همه چیز؛ آدم‌ها، خانه‌ها؛ پست خانه‌ها، کافه‌ها و قهوه‌خانه‌ها، سینماها و…
فرض بگیریم که ما آدم‌های این دنیای مجازی همه یک خانه‌ای داریم به نام وبلاگ و پست‌خانه‌هایی داریم به نام ایمیل، کافه‌ها و قهوه‌خانه ها را هم شبکه‌های اجتماعی در نظر بگیرید که گفته گوها کمی خصوصی‌تر است، سینما هم داریم که همان یوتیوب و امثال آن باشد، دانشگاه و مدرسه‌اش هم سایت ویکی و امثال آن باشد و خیلی چیزهای دیگر؛ اما ما همیشه به یک جایی نیاز داشتیم که در آن قدم بزنیم، به غیر از جمع دوستان خودمان دیگران را هم به راحتی ببینیم و گاهی اوقات با آنها حرف بزنیم، در دنیای واقعی ما از سرکار و دانشگاه و سینما که به خانه می‌رویم همیشه از خیابان عبور می‌کنیم و این امکان برای همه وجود دارد که بدون تلاشِ زیادی بتوانند بقیه‌ی افرادِ جامعه را نیز ببینند و کمی دلشان باز بشود، اما در این دنیای مجازی خیابان‌های ما همان مسیرهای انتقال اطلاعاتی هستند که ما دسترسی به آنها نداریم؛ پس کجا دیگران را ببینیم؟ کجا صدای این مردم را بشنویم؟ کجا با یک آدم غریبه گپ بزنیم؟ آیا دوستان هرچند زیاد اطراف ما همیشه کافی هستند برای حرف زدن؟ آیا گاهی احساس نمی کنید دوست دارید با یک شخص دیگر به غیر از اطرافیان‌تان گپ بزنید؟ یا لاقل صدای زنده بودن و زندگی این دنیای بزرگ را بشنوید؟
خب، فرندفید برای همین اینجا هست!

ساختار فرندفید ساختار خیلی تفکیک شده و خصوصی شده نیست، خیلی برچسب گذاری نشده است، از نظر خیلی‌ها بار اطلاعاتی زیادی ندارد، درهم و برهم است، هرکسی حرف خودش را میزند، همه به کار خودشان مشغول هستند، و شما وقتی وارد این فضا می شوید ناچار هستید صدای همه را بشنوید حتی اگر با یک دوست نشسته اید و گپ می زنید صدای دیگران را می شنوید، و این فضا از نظر من درست مانند پارک‌های دنیای واقعی خودمان است، مانند همان زمانی که تنها رفته‌اید پارک تا کمی هوا بخورید ولی آدم‌های زیادی هم آمده‌اند آنجا، بچه ها دارند بازی می کنند، یک عده آنجا شطرنج بازی می کنند، یک عده آنجا بحث علمی می کنند، یک عده بحث سیاسی و شما ناچارید صدای همه را بشنوید، و حتی می توانید با آنها گپ هم بزنید، با آنها دوست بشوید و حتی از همین شنیدن صداها از خبرها با خبر بشوید یا درباره‌ی چیزی که شاید نمی دانستید اطلاعاتی بگیرید، و این یعنی جریانِ زندگیِ یک شهر، جایی که همه دارند جنب و جوش می کنند.
خیلی از کاربرها بدنبال یک فضای شاید زیادی تخصصی و تقسیم‌بندی شده به فرندفید آمدند اما بعداز آنکه دیدند چقدر شلوغ است کمی توی ذوق‌شان خورد، اما بی‌آیید با این نگاه به فرندفید نگاه کنیم؛ ما همیشه به یک محیط شلوغ و باروحیه نیاز داریم که معنای زندگی و زنده بودن را مزه‌مزه کنیم، ما نیاز داریم که در شلوغی باشیم تا اجتماع را ببینیم و درک کنیم، حالا فرندفید این پارک را درست کرده است تا ما در یک اجتماع بزرگ با هم سهیم باشیم و یکدیگر را ببینیم و با هم گپ بزنیم و گاهی بحث‌های مفید داشته باشیم؛ تا بتوانیم غریبه‌ها را هم ببینیم و بشنویم.

فرندفید محل انتقال اطلاعات است!
فرندفید یک پارک است، درست! اما چه سود؟

ما پیش از این نوشته‌هایمان را با فید به اشتراک می‌گذاشتیم، و نوشته‌هایی را هم که دوست داشتیم همینطور؛ و همینطور دوستانمان، اما دوستان ما چندنفر هستند؟ صدنفر؟ خب، چندصد نفر در فرندفید عضو هستند؟ شما وقتی وارد فرندفید می شوید ناچارید نوشته ها و اطلاعاتی را که دیگران به اشتراک می گذارند را ببینید، آیا این حجم وسیعی از اطلاعات نیست که جابجا می شود؟ آیا همه ی‌ما همه این اطلاعات را از قبل می‌دانستیم؟ آیا می‌توانستیم نوشته‌های ادبی یک فردی را که حتی اسمش را هم نمی‌دانیم قبل از این بخوانیم؟ پس این نیمی از آن حجم اطلاعاتی هست که خیلی ها منکر آن می‌شوند. این اندازه اطلاعات با همه نوع سلیقه و گوناگونی را به راحتی نمی توان هرجای این دنیای مجازی بدست آورد.
فرندفید کار راه‌انداز هم هست! شما یک سؤالی دارید درباره‌ی کامپیوتر، اینترنت، شبکه، موبایل یا هرچیزی؛ کافی هست که یک فید بنویسید تا همه‌ی کسانی که دراین‌باره اطلاعاتی دارند در اختیار شما بگذارند. حتی فکرکنید شما می خواهید درباره ی چیزی نظرسنجی کنید؟ در دنیای واقعی هم به پارک‌ها خیابان‌ها میروند، کافی هست باز هم یک فید بدهید تا همه نظرشان را بگویند.
حتی شما می‌توانید اطلاعات خودتان را راحت‌تر با مردم این دنیای مجازی به اشتراک بگذارید و اینجوری بینندگانی از تمام سلیقه‌ها را بدست خواهید آورد تا بتوانید از نظرات همه‌ی آنها استفاده کنید. یا بینندگان خاص بیشتری پیدا کنید.

اما چرا می گویم فرندفید همینطور که هست خوب است؟
خب، همانطور که شما نمی توانید به تمام مردمی که می‌آیند به یک پارک بگویید درباره‌ی چی صحبت کنند یا آهسته و یا آرام تر صحبت و یا بازی کنند اینجا هم نمی توانید، اما شما می توانید در همین محیط شلوغ  به راحتی با جمعی از دوستان‌تان یا کسانی که با آنها درباره مسائلی هم عقیده هستید صحبت کنید و کاری به دیگران نداشته باشید؛ و درضمن به نظر من شما از یک محیط سرحال و سرزنده نیز استفاده کرده‌اید تا کمی حال و هوای‌تان هم عوض شود.

فرندفید شلوغ است، درهم و برهم است، خودمختار است، گاهی اوقات توپ بچه ها می زند قوری چایی را چپ می کند، همه به فکر بازیگوشی هستند، اما اینها همه علائم زندگی هستند، اینها علائم پویایی و شادابی هست، هرچند زیر همین پوشش شادی‌های زودگذر چیزهای دیگری هم هست، اما لاقل برای مدت کوتاهی حال و هوای ما را عوض می‌کند، کمی از فکرهای بیهوده دورمان میکند و می‌تواند انرژی مثبتی باشد برای کار و زندگی. گاهی می تواند ایده‌ی جدیدی را به ذهن‌مان نزدیک کند؛ و از همه مهم‌تر می تواند دوستان زیادی را برای ما پیدا کند که در دنیای واقعی هم وقت پیدا کردن این همه دوست را نداریم.
بی‌آیید فرندفید را همینطور که هست قبول کنیم، خط قرمزی نکشیم دور خودمان و دوربقیه که این مسخره بازی‌ها دیگر از حد گذشته است، ما در این دنیای شلوغ و درهم و برهم واقعی که وقت رفتن به یک پارک را هم نداریم خیلی وقت‌ها نیاز داریم که با دیگران ارتباط برقرار کنیم و سر و صدای آنها را بشنویم و گاهی هم قاطی بازی شویم و پایمان را بزنیم به توپ بچه ها.

RSS

دسته‌ها: نقد و نظر · وبلاگ
بر چسب ها: , , ,

جامعه: قانون یا اجبار؟

مارس 13, 2009 · 4 دیدگاه

نظرات این پست کمانگیر را می‌خواندم. در مورد نوشته آرش حرفی نیست، اما نظراتِ جالب و عجولانه خوانندگانِ این پست جالب است.

بی‌آییم اینچنین نگاه کنیم:

ما خودمان را از یک اجتماع بزرگ به‌نام دنیا دور نگاه می‌داریم و تعهدی نسبت به اعتقادات این اجتماعِ بزرگ نداریم؛ آشکارا هم می‌گوییم که ما شما را قبول نمی‌کنیم. خب مسئله برای ما حَل شده است، ما نسبت به چیزی که تعهدی نداریم می‌توانیم برخوردِ دلخواه را داشته باشیم. همانطور که تا زمانی که قردادی را امضاء نکرده باشیم می‌توانیم به آن عمل نکنیم. پس ما از یک جامعه بزرگ کناره کشیده‌ایم و آن‌را به رسمیت نمی‌شناسیم و این یک احساسِ متقابل بوجود می‌آورد برای تمام افرادِ آن جامعه بزرگ که اگر ما خودمان را کنار کشیده‌ایم و تعهدی نسبت به آنها نداریم؛ آنها در مقابل تعهدی نسبت به ما ندارند.
ما می‌توانیم پرچمِ یک کشور را آتش بزنیم، سنبل‌های اعتقادی و غرورِ آنها را به سخره بگیریم و حتی می‌توانیم آنها را آنگونه که نیستند برای خودمان توصیف کنیم و درموردشان صحبت کنیم. با این کنش از طرفِ ما آنها هم می‌توانند چنین حرکتی کنند و واکنشی متقابل انجام بدهند.
پس نباید دلخور شویم ( شوید ) که آنها هم عملی انجام دهند که کمی ناخشنود باشد.
این بحثِ اساسی در این نوشته کمانگیر بوده است که از آنجا که بیشتر خوانندگان ایرانی قبل از آنکه مطلب را گرفته باشند نظری عجولانه می‌نویسند و بحثی جدید آغاز می‌کنند.
ما می‌گوییم مادامی که احترام قائل نباشید نباید انتظارِ احترامِ متقابل داشته باشید. شما نمی‌توانید در خیابان به هرکسی که دوست داشته باشید فحش بدهید و انتظار داشته باشید که لبخند بزنند برای شما و دستتان را ببوسند.

اما میانه‌روی از نگاه کمانگیر عزیز: می‌دانی آرش، من با نظرت موافق هستم. ما همیشه سعی می‌کنیم یا اینوری برویم یا آنوری، هیچوقت نمی‌خواهیم میانه‌‌روی کنیم، البته نمی‌دانم میانه‌روی دقیقاً از نگاه شما همان چیزی است که من می‌گویم یا نه؟
منظورم از میانه‌روی آن نیست که آهسته برویم و بی‌آییم که شاخ نخوریم. من نظرم و حرفم این است که به هرطرف که می‌رویم شتابزده و عجولانه نرویم. واقع‌گرا باشیم و منطقی عمل کنیم.

درست که ما هم با حجابِ اجباری موافق نیستیم، درست است که ما هم از در تنگنا قرار دادن زن به عنوانِ عضوی اساسی از ستونِ یک جامعه موافق نیستیم، اما راه چاره این نیست که یکدیگر را خورد کنیم مانند افرادی که در نظرات همین پست عمل کردند. ما می‌توانیم درد را پیدا کنیم و درمان را هم؛( و می‌توانیم صورت مسئله را هم پاک کنیم البته! ) شاید خیلی‌ها منتظرند که من این حرف را بزنم تا بد و بیراه را ببندند به پشتم، اما تا زمانی که با به عنوان یک فرد از این جامعه ( حتی یک انتخاب اجباری به علت بدنیا آمدن در این جامعه ) هستیم، ناچار به تبعیت از قوانین همین جامعه هستیم. برای داشتن یک جامعه متمدن نیاز به احترام به قانون هستیم، گرچه این قانون نقص هم دارد و شاید از اساس اشکال داشته باشد، اما مادامی که ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که این قانون هست باید آن‌را رعایت کنیم. و می‌توانیم تلاش کنیم که نقص این قانون را رفع کنیم؛ همانطور که کمپین یک میلیون امضاء این کار را شروع کرده است و ادامه می‌دهد و تا به‌حال به دست‌آوردهایی هم رسیده است.

من میانه‌روی را در این می‌بینم که از طریق همین جامعه و با بوجود آوردن یک جوِ منطقی یک حرکت درست را شروع کرد و ادامه داد. لاقل تعداد کشته و زخمی‌ها تاحدِ قابل توجهی کاهش پیدا خواهد کرد.

( اگرچه ما سال‌هاست که برای یک تغییر مسالمت‌آمیز دلمان را صابون می‌زنیم…)

دسته‌ها: از اطراف · نقد و نظر · وبلاگ
بر چسب ها: , , , , ,