از دی ماهِ سالِ هشتاد و يک وبلاگ نويس شدم، اوايل بيشتر بخاطرِ طبِ داغِ وبلاگنويسی بود که من هم وبلاگنويس شدم، اما بعد شبيه يک بيماری رو به جنون احساس کردم ننوشتن غيرِممکن است، هميشه به هرصورتی که بوده سعی کردهام بنويسيم، از چی مهم نيست، مهم خالی کردنِ اون چيزِ درونیام بوده، و گاهی هم احساسِ مسئوليتی شايد برای گفتن بعضی چيزها.
الآن حدوداً شش سال شايد میگذرد، اوايل يک دفتر خاطره بود، بعد کمکم تغيير کرد، شبيه يک مينیمالِ دست و پا شکست شد، و بعد گاهی اوقات حرفهايی که سررشتهاش همين حوالی، در کشورِ خودمان و شهرِ خودمان باشد. دربارهی جامعهای که توش زندگی میکنم و چيزهائی که احساس میکنم مهم هست، و بعد کم کم درباره دنيايی که توش زندگی میکنيم، دنيايی که در شهر و کشور خودمان مسدود نمیشود، و البته شايد با همان پسزمينهی فکری و شايد بقولی سياسیئی که توش بزرگ شدم و پرورش يافتم.
سياسی نه، چون ازش متنفرم، اما اجتماعی، فکر نکنم پايمال شدن حقوق افراد و عدالت چيزِ سياسیئی باشه که من دربارهاش مینويسم.
پيشزمينهی فکریام هميشه کمونيست و سوسياليست بوده، و از اين ديد دنيا را نگاه میکنم. و گاهی اوقات آنارشيستی که نه به معنايی که ديگران به آن نگاه میکنند بلکه به معنای يک فلسفهی قابل بحث.
عدالت و آزادی در کوچکترين حالتِ ممکن هميشه برایام مهم بوده و سعی کردهام هميشه در مورد اطرافيانام رعايتاش کنم.
دنيا از نگاه من فقط با يک چيز معنا ميگيره، و اين آزادی و عدالت و هر آرمانی که دنبالاش هستم؛ و اون چيزی نيست جز رسيدن به عمق بیهمتای انسان، و اين بزرگترين دغدقهام بوده و هست.
وبلاگ، و وبلاگنويسی برای من شروع فصلِ تازهای از زندگی بود، توی اين مدت با افرادِ زيادی آشنا شدم که هيچوقت فرصتِ اين آشنايیها را بيرون از محيط نمیتوانستم تجربه کنم، دنيايی که برای من چيزهای زيادی بوجود آورد.
نوشتن و مخصوصاً شعرهایام رنگ و بوی تازهتری گرفت و احساسِ خوانده شدن را تجربه کردم. اما هيچوقت مشکل املائیام حل نشد که نشد!
در حقيقت اين دنيای عجيب و غريب برای من خوبیها و بدیهای زيادی داشته که البته خوبیهاش بيشتر بوده.
هميشه به کسی که نظری برام گذاشته در صورت مقدور بودن جوابی دادهام، در حقيقت ارزش گذاشتهام. البته اين برای زمانیاست که اين دنيای وبلاگی خيلی کوچيکتر بود و بيشتریها همديگر را میشناختند، الآن ديگره که روابط فرق میکنه. البته هميشه برام خوانده شدن مهمتر بوده تا اينکه کسی بياد و برای هر نوشتهام نظری بیربط بنويسه. دوست دارم خوانده شوم، چون خوانده شدن هست که تجربه با خودش همراه داره.
در هر صورت بقول يکی از قديمیها که میگفت، مینويسم پس هستم.
ردپاهای من رو میتونيد اينجاها ببنيد :
و البته اينجاها هم بودم يهزمانی :
خانه لينک ( شايد بتونم بگم اولين ايدهی يک لينکخانهی فارسی اين بود که خب نشد )


1 response تا اینجا
minoo // آگوست 29, 2007 روی 12:42 ب.ظ
?! chetori aghaye anarchist
Like gas stations in rural Texas after 10 pm, comments are closed.