روی مدار زندگی

حدود سه‌ماه می‌گذرد از آن شنبه‌ها و یک‌شنبه‌ها و دوشنبه‌هاو….!

سپتامبر 7, 2009 · نوشتن دیدگاه

حدود سه ماه می‌گذرد از آن روزهایی که با چه امیدها و آرزوهایی دست‌هایمان را بالا گرفتیم و بودن و شدن را فریاد زدیم!
حدود سه ماه می‌گذرد از آن روزها که همه به یکدیگر لبخند می‌زدیم و به هم امید می‌دادیم!

حدود سه ماه می‌گذرد از آن شب‌هایی که بوی تغییرات را در نسیمِ شبانگاهی حس می‌کردیم و با شاخ و برگ دادن به آرزوهایمان می‌خوابیدم!
حدود سه ماه می‌گذرد از آن روزی که از صبح زود همه بیدار بودیم و انتظار می‌کشیدیم!
حدود سه ماه می‌گذرد از آن روزی که تمام شهر زیر قدم‌های سنگین ما لرزید و خواب از سرش پرید!
حدود سه ماه می‌گذرد از آن روزی که همه با هم برای تغییر سرنوشت خودمان دست به دامن محدود‌ترین ابزار اجتماعی شدیم!
حدود سه ماه می‌گذرد از آن شنبه‌!
حدود سه ماه می‌گذرد از آن یک‌شنبه!
حدود سه‌ماه می‌گذرد از آن شنبه‌ها و یک‌شنبه‌ها و دوشنبه‌ها و …


حدود سه ماه می‌گذرد که دیگر هیچکس در خیابان به روی هیچکس نمی‌خندد؛ دیگر هیچکس به هیچکس امید نمی‌دهد! دیگر هیچکس از دیدن هیچکس چشمان‌اش برق نمی‌زند؛ دیگر هیچکس با شنیدن هیچ چیز شوکه نمی‌شود، خوشحال نمی‌شود، غمگین نمی‌شود؛
سه ماه می‌گذرد و تمام شهر را؛ تمام شهر‌ها را رختِ خاموشِ خاموشی گرفته‌است و هیچکس نمی‌جنبد، هیچکس نمی‌تواند بجنبد برای دریدن این رخت‌ِ رخوت‌انگیزِ خاموشی.

حدود سه ماه می‌گذرد که او رفت، که آنها رفتند، که آنها در یک صبح زود با نسیمِ خنکِ سحرگاه سوار بر طیاره‌ای بی‌بازگشت رفتند و وطن را وداعی همیشگی کردند؛
حدود سه ماه می‌گذرد که او رفت؛ که آنها رفتند، که آنها در یک شبِ تاریک در پیچِ کوچه‌ای باریک با صدای جیغِ ترمزِ ماشینی رفتند به سلول‌های خاموشی؛ تاریکی؛
حدود سه ماه می‌گذرد که او رفت، که آنها رفتند، که آنها در یک بعدازظهر نارنجی زیر سوسوی نور غروبی دلگیر با دشنه‌ی تلخِ استبداد در گرده‌هایشان رفتند؛
حدود سه ماه می‌گذرد که او رفت؛ که آنها رفتند؛ که ما رفتیم، رفتیم به کنجِ اتاق‌های خویش، کنجِ افکار خویش، کنج آرزوها و امیدها و رؤیاهای خویش تا دوباره فرصتی بدست آوریم که بپرسیم :

انسان بودن یعنی چی !؟


حدود سه ماه می‌گذرد، دیگر پیاده‌روها مملو از جمعیت نیست، دانشگاه‌ها مملو از نشاط و شادابی نیست، خیابان‌ها مملو از بوق و شلوغی نیست، دیگر هیچکس را با هیچ‌چیز کاری نیست! گردِ مرده انگار که پاشیده‌اند و رفتند و رفتند و رفتند و….

حدود سه‌ ماه می‌گذرد، می‌نویسیم، می‌خوانیم، می‌شنویم، می‌گوییم؛ اما خودمان هم می‌دانیم که ما را در بعدازظهری تاریک به خاموشی سپردند که خاموش شویم؛

اما چه خیالی! چه خیالی! چه باطل خیالی می‌گوید این را که امید مرده است!؟
نه امید نمرده است در دلِ رؤیاهای من، رؤیاهای ما؛ امید نمی‌میرد و این همان است که لرزه به اندام می‌اندازد!
خنده‌مان زخمی، اما چه خنده‌ها می‌کنیم که می‌شکافد جگرهای آتش گرفته از حسرت را!
سکوت می‌کنیم، و چه سکوتی که فریاد می‌زند در گوش‌های کر!
نگاه می‌کنیم، چه نگاه‌های تلخی که می‌تراشد تنه‌ی سختِ سوخته را در شب!

و زندگی می‌کنیم، زندگی می‌کنیم چه سخت! اما چه تلخ می‌کند کامِ آخر را پیش از جرعه‌ی آخر!.


پ.ن : حدود سه ماه می‌گذرد از تمام اتفاقاتی که افتاد، و تمام این مدت ننوشتم، نتوانستم که بنویسم، که باورم نمی‌شد اتفاقات اطراف را، هر لحظه دوست داشتم کسی صدایم بزند و بیدارم کند و بگوید تمام شد، تمام شد؛

همیشه به این اعتقاد داشتم که باید با ابزار اجتماعی اعتراض کرد مبارزه کرد و تغییر ایجاد کرد، اما کمترین و جزئی‌ترین ابزار اجتماعی‌ای هم که در دست داشتیم خفه شد و تمام شد و رفت.
نمی‌دانم یا ما اشتباه می‌کنیم یا درست تحلیل نمی‌کنیم، اما هنوز که هنوز است باورم نمی‌شود آن بدن‌های خونین را با جای سوراخ گلوله‌های داغ که از جلوی من بردند، هنوز نمی‌توانم باور کنم صدای تیرهایی که شلیک شد، هنوز نمی‌توانم باور کنم آن زنجیر‌ها را که فرود می‌آمد بی‌هیچ دردسری بر بدن یک انسان، باورم نمی‌شود چه دید‌م، باورم نمی‌شو چه حس کرده‌ام، باورم نمی‌شود، باورم نمی‌شود؛

اما همه‌ی اینها اتفاق افتاد، همه اینها بود و خواب نبود و من دیدم همه اینها را، اما چه سخت است واقعاً چه سخت است باور کردن اینها و چه سخت بود و سخت است نوشتن تمام این اتفاقات!

بعد از حدود سه ماه که می‌گذرد می‌نویسم، مرور می‌کنم، فکر می‌کنم، و نمی‌فهمم، نمی‌یابم، نمی‌توانم حس کنم هیچ چیز را، فقط تصاویری روشن و واضح از همه‌چیز از جلوی چشم‌هایم می‌گذرد و من نگاه‌شان می‌کنم، نگاه می‌کنم و هیچ نمی‌گویم و حتی نمی‌گریم که انگار گریستن هم تمام شده‌است، انگار اشک هم مرده است.


نمی‌دانم، نمی‌دانم بگویم یا نه؟ اما وطن کجاست؟ وطن چجور است؟ وطن چیست؟ نمی‌دانم، اما شاید دیگر حتی آن یک ذره وطنی هم که بود، آن یک ذره احساسی هم که بود، آن یک ذره دل‌خوشی هم که بود دیگر نیست شد؛ و من نمی‌دانم اسم این بیهوده وطن را چه بگذارم که خوش بی‌آید! این بیهوده خاک که هیچوقت گورستان‌اش نخواستم! این بیهود وطن که وطن نبود برای من، نبود، نبود، نبود…..


حدود سه ماه می‌گذرد و من می‌نویسم…. از چه؟ از کی؟ نمی‌دانم! نمی‌دانم حتی چرا می‌نویسم!

دسته‌ها: خودمانی · وبلاگ
برچسب‌ها: , , ,

0 پاسخ تا اینجا

  • هنوز دیدگاهی دریافت نشده...با پرکردن فرم زیر آغازگر باشید.

نوشتن دیدگاه