دیروز، دوشنبه هجدهم خرداد یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت (۱۳۸۸/۳/۱۸) همایش زنجیره سبز انسانی، در بزرگترین خیابان خاورمیانه، از میدان تجریش تا میدان راهآهن.
از ساعت چهار از خانه به سمت تقاطع میرداماد – ولیعصر حرکت کردم، در تمام مسیر احساس میکردم شهر در جنب و جوش است، گویا یک حرکت بزرگ در حال شکلگیری بود که هیچکس از کیفیت و کمیت آن خبری نداشت؛ از شبِ قبل به این فکر میکردم اگر تعداد کسانی که به این همایش خواهند آمد کم باشد و نتوانیم تمام مسیر را پُر کنیم چه خواهد شد. از ابتدا که از خانه بیرون آمدم و به خیابان اصلی رسیدم ترافیک نسبتاً روانی دیده میشد و در پیادهروها و خیابانها افراد زیادی گروه گروه با نوارهای سبز به دست، پیشانی، عینک و پوسترهای تبلیغاتی میرحسین موسوی به دست، به سمت ستادها یا قرارهای گروهی خود میرفتند.
ساعت پنج به میرداماد رسیدم، ستاد میرحسین افراد خودش را مستقر کرده بود و آماده بود، و در تمام خیابان به سادگی میشد فهمید که همه در انتظار انفجار بزرگ هستند، ساعت پنج و نیم آرام آرام مردم آمدند، و ساعت شش دیگر تعداد مردم در تقاطع میرداماد – ولیعصر آنقدر زیاد بود که بهراحتی نمیشد حدس زد چه تعداد آنجا هستند، همه سبز، همه سبز…. سبزِ سبزِ سبز
کمکم فریادها، شعارها، شادیها بلند شد و موجی سبز سرتاسر این خیابان بزرگ را فرا گرفت، از هرکس در هر منطقه از خیابان ولیعصر خبر میگرفتم همه میگفتند تعداد مردم آنقدر زیاد هست که نمیتواند درست حدس چقدر آدم آمدهاند بیرون، سرتاسر خیابان ولیعصر سبزپوشان بودند، آن هم نه تکهتکه و زنجیر کشیده، بلکه آنقدر تعداد زیاد بود که خیابان و پیادهرو را هم پر کرده بودند و این صحنهای بود که در تمامِ مسیر دیده میشد، حتی میدانها هم از جمعیت پُر بود، جمعیت تا بالای ساختمان آبنمای میدان ونک هم ایستاده بودند، تمام تقاطعها تا چندمتر پُر از افرادی بود که بدنبال جایی خوب برای ایستادن میگشتند. نمیشد درست حدس زد چقدر هستند… و همه سبزِ سبزِ سبز
فریادها بلند بود، هیچکس از هیچ چیز نمیگذشت، همه آمده بودند بیرون که صدایشان را به گوشِ بقیه برسانند، آمده بودند که بزرگترین « نه » را در تاریخِ بعداز انقلاب به حکومت بگویند و گفتند. گفتند : دروغ ممنوع، گفتند : عوام فریبی ممنوع، گفتند : دیکتاتوری ممنوع.
و این حرکت، حرکتِ تودهی مردم بود، از همهی اقشار، از همهی افکار، از همهی سنین…
و این حرکت مهم بود، بسیار مهم، اما چرا؟
فکر میکنم راهپیماییهای قبل از این حرکت مانند خیلی از راهپیماییها و تظاهرات دانشگاهی از یک طرز فکر آرمانگرایانه و با سازماندهی خاص و برای اهدافِ خاصی بوده است، مانند آزادیِ بیان، آزادیِ اندیشه، آزادیِ مطبوعات و … که بدلیل خیلی رادیکالی بودن خواستهها از طرفِ تودهی مردم مورد حمایت واقعا نمیشد، آن هم به این دلیل که تودهی مردم قبلاز این خواستههای رادیکالی به چیزهای دیگری مثل وضعیت زندگی و کار و … فکر میکنند و چون در آن حرکتها چنین درخواستهایی را نمیدیدند از آنها بصورتِ خاص حمایت نمیکردند و اینکه بیشتر آن حرکتها از سوی جنبشهای دانشجویی و در یک فضای بسیار رادیکالی و بسته سازماندهی میشد که در بیشتر مواقعا حاضر به قبول افکاری خارج از قاعدهی افکارِ خود را نداشتند و ندارند و آرمانگرایی را میگذارند به پای همان خواستههای محدود خود که در لحظه با آن درگیر هستند و شکست خیلی از این تجمعات هم به همین دلیل هست که حاضر به قبول افکارِ بیرون از حوزهی فکری خود نیستند.
اما حرکت دیشب یک حرکت تودهای بود و تمام مردم از همه اقشار آمده بودند تا بزرگترین خواسته خود که همان دمکراسی باشد را با صدای بلند فریاد بزنند، مردم آمده بودند که خود را ثابت کنند. و این حرکتی بود که نیازی به سازماندهی و شعار سازی نداشت، چرا که خواستهها از پیش تعین شده بودند. و فکر میکنم بیشتر به همین دلیل هم بود که هیچگونه برخورد امنیتی با این حرکت بوجود نیامد چرا که اگر کوچکترین سرکوبی بوجود میآمد دیگر با یک عده دانشجو طرف نبودند بلکه با تودهی بزرگی از مردن در سرتاسر ایران طرف بودند و حکومت آنقدر فکر داشت که با چنین حرکتی که میتوانست به آرامی تمام شود برخوردی نکند که به شورشی بزرگ تبدیل شود.
اما با تمام اینها، دیشب همه مردم برای چند ساعت توانستند یک جامعهی لاقل نیمه دمکراسی را تجربه کنند، جامعهای که میتوان در آن گاهی برای حتی یک دلیل کوچک هم که شده همه با هم یکی بشوند و فریاد « نه » را به زبان بیآورند. یه جامعهای که چنین حرکتهایی را همیشه با سرانجام خشونت و زد و خورد بین مردم و نیروهای امنیتی دیده بود و اینبار همه با تعجب میدیدند که هیچکس به فریاد آنها واکنش امنیتی نشان نمیدهد و نیروهای امنیتی فقط شاهد و مراقب امنیت شهر بودند و بس. و تا نیمه شب مردم در تمام خیابان فریاد زدند و این جامعه نیمه دمکراسی را به خوبی تجربه کردند.
پ.ن : دیشب که به خانه رسیدم در توهم این بودم که آیا اینها یک خواب بوده یا واقعاً ما توی خیابان این همه شعار دادیم و هیچکس کاری به کارمان نداشت. و این هیجانِ تجربهی یک جامعه دمکراسی آنقدر بزرگ بود که تا صبح دراز کشیده بودم و به آن فکر میکردم، به اینکه آیا امکان دارد بعداز این انتخابات ما هم بتوانیم آن روی سکه را ببینیم، به اینکه امکان دارد ما هم به سمتِ دمکراسی برویم، به اینکه آیا میشود تمام اینها یک شبه نباشد و ما بتوانیم طعمِ خوبِ یک جامعهی باز را بچشیم. و تا صبح فکر کردم و برای خودم رؤیاپردازی کردم، به فرداها و فرداها رفتم….
و به این فکر کردم که بعداز سالها تمامِ دنیا صدای مارا شنید، همهی دنیا صدای ما را شنید… و این احساسِ خوبی داشت برای من…
آخر : آیا کسی جرأت داشت که بگوید : مردم صدای شما را شنیدم؟
مجموعه عکسهای زنجیر سبز / اتحاد از خبرگزاریها و سایتها در فرندفید




1 response تا اینجا
mosa // جولای 27, 2009 روی 9:26 ق.ظ
man tajikam , va daram yak taraneh va avaze bara jonba josh sabzeh shoma, va an ra beh hameh ham kalamanam hedia makonem. Arezo ma konam ke hama adamha ham bara in jonbojosh sabz maya konin , zenda basha mamlekate to.