و ما
در آستانهی فصلی سرد
گردا گردِ يکديگر
در حاشيهی مبهمِ
اين روزها و ماهها و سالها
ايستادهايم
بیهيچ کلامی
دست میسائيم بر ديوارِ پيشِرو
و چشم میپوشيم از ويرانههای پيشتِسر
نه يادی
نه دياری
نه ايمانی
خالی
بیهيچ آرزوئی در سرهايمان
ايستادهايم
در نوبتی نامعلوم