خرمشهر را
نه خدا
آزاد کرد
نه دعا و فرمانهای مدعيان
خرمشهر را
خون آزاد کرد
انسان
و کشتههايی
که بیپناه
افتاده بودند در بستر خاک و خون
زير رگبار گلولههايی بیفرجام
نه؛
نه خرمشهر را
نه هيچکجا را
خدا آزاد نکرد
خرمشهر را
نه خدا
آزاد کرد
نه دعا و فرمانهای مدعيان
خرمشهر را
خون آزاد کرد
انسان
و کشتههايی
که بیپناه
افتاده بودند در بستر خاک و خون
زير رگبار گلولههايی بیفرجام
نه؛
نه خرمشهر را
نه هيچکجا را
خدا آزاد نکرد
دستهها: دنيا از نگاه من
بر چسب ها: Khoramshahr, آزادی, خرمشهر
و ما
در آستانهی فصلی سرد
گردا گردِ يکديگر
در حاشيهی مبهمِ
اين روزها و ماهها و سالها
ايستادهايم
بیهيچ کلامی
دست میسائيم بر ديوارِ پيشِرو
و چشم میپوشيم از ويرانههای پيشتِسر
نه يادی
نه دياری
نه ايمانی
خالی
بیهيچ آرزوئی در سرهايمان
ايستادهايم
در نوبتی نامعلوم
آنگاه که شاه
لولید در بستر مرگِ خویش
کسی آمد
با قبای سرد و سیاهی بر تن
دستی بر ریش سفیداش کشید و گفت؛
ما آمدیم!
و خدا آفریده شد
دستهها: دنيا از نگاه من · شعرهای من
بر چسب ها: God to greate, و خدا آفريده شد
ديروز روز کارگر بود!
تصوير يک : خواستم چيزی بنويسم، اما نشد، يعنی نخواستم، گفتم که چی؟
بنويسم مبارک است؟ اخراج و نپرداختن حقوق و زندان و دادگاه کجایاش مبارک است؟
يا باز هم حرفهای تکراری و اميدهای بيهوده؟حرفهای کهنه شدهی چپِ مصنوعی و شعارهای کمونيستی و سوسياليستی؟
خُب، که چی؟ مگر کم میشنويم؟ مگر کم هرروز هرجا که میرسيم از اين حرفها میزنيم؟ مگر اينها برای کسی که اخراج شده، حقوق نگرفته و تازه دادگاه و زندان هم در پيشرو داره ميشه اميد؟ ميشه دلداری؟ اينها حرفهای محفلهای خودمانی است که برای هم میزنيم تا بيکار نباشيم، تا لاقل وجدانمان راحت باشد که سکوت نکردهايم؟
اما نه، باور کنيد نه، اينها نمیشود، اينها برای اون کسی که همهی زندگیاش رو گذاشته برای آزادی؛ برای فقط آسايش خانوادهاش نمیشود همدردی، برای او نمیشود اعتراض!
گفتم کم نوشتهايم؟ کم گفتهايم؟ هرسال تا اول مه میشود سريع میرويم چندتا مقاله و کتاب میخوانيم و میآئيم چکيدهاش را مینويسم بعلاوه کمی از حرفهای توگلو ماندهی خودمان و چندروزی هم پِیاش را میگيريم؛ بعد میچسبيم به همان چپِ فاشيستی که آمدهاست خودش را کرده در همين سوراخ خانههايمان و نقداش میکنيم، طرفاش را میگيريم؛ خُب که چی؟
تصوير دوم : با يک دوستی بيرون بوديم، همهجا آرام بود، هيچکس از هيچچيز حرف نمیزد، همه سرشان در کارِ خودشان بود، از جمله خودمان!
چند جوان که نه، نوجوان، از آنهائی که خوشی زير دلشان زده و دوست دارند رفتارِ آنارشيستی از خودشان نشان دهند، آن هم بیدليل! يکی به ديگران تيکه میانداخت يکی هم کيفاش را تاب میداد تا بخورد به چيزی؛ خُب خورد آخر؛ يکی از مهتابیهای پلعابرپياده کنده شد و بینوا جلوی پای ما تلف شد. احساس کردام اين ضربه فقط اين مهتابی را خورد نکرد، اين ضربه همهی آن چيزهائی را خورد که برایاش تلاش شده بود، تلاش آن کارگری که آن را نصب کرده بود، تلاش آن کارگری که آنرا هرهفته تميز میکند يا آن کارگری که آنرا مراقبت میکند تا اگر کار نمیکند درستاش کند و….
احساس کردم همه چيز رو به نابودیاست، ديگر هيچ چيز مهم نخواهد بود، هنگامی که هيچ چيز مهم نيست…
تصوير سوم : روز اول مه، روز جهانی خوراکخوانی؟!
چرا؟ نه واقعاً چرا؟ چرا روز اول مه؟ چرا دوم مه نه؟ چرا بايد روزی که ساليانِ سال است روز کارگر است، و افراد زيادی برای بوجود آوردن آن به خون کشيده شده باشند انتخاب شود؟
شايد کسی فکر نکند به اين، اما فکراش را بکن يک روز فرزند ما بیآيد بگويد امروز روز خوراکخوانی است؟ تو چطور میخواهی به او بگوئی ساليانِ درازی اين روز، روزِ کارگر بوده؟
نه نمیشود، نه نمیشود، اين چيزها ديگر ارزشی ندارد انگار!
امسال همهجا اين علامتِ مسخره و مضحک خوارکخوان را گذاشته بودند و احساس غرور میکردند که خوراکخوان را تبليغ میکنند…
نه نمیشود، باور کنيد نمیشود، اين روز خيلی بزرگتر از آن است که با نامِ کوچک و مسخرهای که هيچگونه وابستگیئی به کارگر و آزادی ندارد از بين برود…. اين همه روز، اين همه روزِ بینام و نشان، چرا اول مه؟؟؟
تصوير چهارم : اين تصوير را اينجا خودتان ببينيد ، من توان گفتن و نقل کردناش را ندارم، بسکه سنگين و وحشتناک است…
پ.ن : اين هم تصويری ديگری
دستهها: روزمرگی · نگاه
بر چسب ها: frist may, اول مه, روز کارگر