با تکامل سرمايهداری تضادها شکل میگيرند، سياستهای نظام سرمايهدار با دردست گرفتن سرمايههای مادی و معنوی و بکاربستن آنها در راه انباشت سرمايه تعادل پابرجا در جامعه را در هم میکوبد. اين عدم تعادل جامعه از راه بيرون میکشد و به مردابی میبرد که میتوان فرو رفتن را هرروز ديد و احساس کرد.
سرمايه به تنهائی سرمايهداری را برقرار نمیکند بلکه اين گردانندههای آن هستند که اين ثروت را بهدوش میکشند و آنرا میچرخوانند، پس زمانی که سخن از يک نظام سرمايهداری به ميان میآيد سرمايه نه آن ثروت اندوخته شده در دستان حکومت بلکه سرمايه همان انسانی است که هم از نظر مادی و هم معنوی زير اين فشار به فقر فرو میرود و سرسختانه در چنگال سرمايهداران استثمار میشود.
اين سرمايه حکمِ برقراری و پابرجائی را در يک حکومت سرمايهداری بازی میکند، گاه با وعده، گاه با استبداد، گاه با خشونت و گاه با درتنگنا قرار دادن، چرخواندن اين ثروت را به او تحميل میکنند. نمیتوان گفت که اين قشر از يک جامعه ناخودآگاه به اين راه کشيده میشوند، بلکه اين نظامِ سرمايهداری است که او را به راه میکشاند. سياستهای سرمايهداری هميشه از پيش تعين شدهاست و با ثروتهای کلان هميشه برآنند که اين قشر را بوجود بیآورند و برای اين تحميل او را پرورش میدهند و بزرگ میکنند.
سرمايهداری با دردست داشتن اختيار حکومت و حمايت همهجانبه دولت هميشه اين افراد را از پيش تعين میکند تا در زمان مناسب آنرا بکار گيرد، از زمان کودکی اين قشر آموزش داده میشوند تا اين باشند و جز اين چيزی برای آنها نشان داده نمیشود، چه در تلوزيون چه در مدرسه چه در جامعه، او انتخاب میشود، سرگرم میشود و در نهايت شکار میشود، و اين سرمايه که همانا يک انسان است در موقع معين بکارگرفته میشود و در زمان مشخص از از کار کنار گذاشته میشود، و اين سرمايه در دستانِ سرمايهداران میچرخد و ايندست و آندست میشود و سرانجام، در توهمِ ميان خوشبختی و بدبختی رها میشود تا با مرگی روبرو شود که ازآن او بوده و هست و آن مرگ همان زوالِ زود هنگام در اوج است.
ثروتِ بعدی يک نظام سرمايهدار در واقع قدرتی است که آنرا نه خود بلکه جامعه به او داده است، قدرتی که جامعه به او میدهد تا بتوانند استثمار کند، درحقيقت سرمايهدار جامعه را از ناآگاهی به آگاهی میکشاند، چشماش را باز میکند و او را به بازی میگيرد، با ثروت، با سکس، با محتويات پوچ رسانهها، با قهرمانانی که برای او میسازد، از هرشخص نقطهی ضعفی بهدست میآورد و او را دُرست در همانجا قرار میدهد تا در آن غرق شود، و در ظاهر با آن مبارزه میکند، و آنرا ابتذال نشان میدهد با اين بازی نمیگذارد که جامعه از خواب بيدار شود.
اين ابتذال گاه مُد است، گاه مذهب است، گاه سياست است، گاه تهاجم فرهنگی است و گاه آشکارا آگاهیِ ناب است؛ آگاهی از سياستی که در کار است.
سياست سرمايهداری تحريک است، و اين تحريک بوسليهی چيزی است که انسان در برابر آن خلعسلاح میشود، اين وسيله دين است!
در حقيقت دين بزرگترين و اصلیترين سلاحِ يک نظام سرمايهدار است، چرا که دين است که در همهجا بوده و اين انسان است که ناآگاهانه دربرابر آن تعصبی خشک بهخرج میدهد، بیآنکه بداند از کجا آمده و چرا؟ در حقيقت دين وسيلهای است اساسی که برای تحريک جامعه در دست سرمايهداری است، و سرگرم کنندهای است که با آن میتوان با نام خدا چيزی را منع کرد و جيزی را رواج داد، و درواقع اين استثماری است که نه از ثروتِ يک جامعه بلکه از استثمار نفس و وجود يک جامعه شروع میشود، در واقع باطن جامعه را با دين مشغول میکنند و جامعه را به يک اکثريت و اقليت تبديل میکند و آنها را از هم جدا میکند تا در زمان لازم آنها را بتوانند تحريک کنند و به پوچی برسانند.
دين نه فقط در حکم ابتذال بلکه حکمِ اميدی در دوردستی که مشخص نيست را برای جامعه دارد، در حقيقت کسی که استثمار میشود هميشه در انتظار اميدی از آسمان است تا او را نجات دهد و درواقع به اين نمیانديشد که حقيقت امر اين است که به او دارد تجاوز میشود نه به آسمان و در انتظار رسيدن وحی از آسمان به زمينی مینشيند که او را در آغوش گرفته است و با اميدی تلخ به انتظار روزِ موعود نشسته است؛ و اين اميِد دور دست در حقيقت همان دين است که نظام سرمايهدار برای او دست و پا کردهاست، چون او میداند که در نفس انسان هميشه سؤالی است که من از کجا آمدهام؟ و دين اين جواب را به او میدهد از من! و جامعه بیآنکه تجربه کند میپذيرد که من از او آمدهام.
در مرحلهی بعد دين است که انسانها را به دو دست تقسيم میکند، آنها که از ما هستند و آنها که از ما نيستند، و در واقع ما بايد بکوشيم که آنها را از خودمان کنيم، اين آنهايی که از ما نيستند در دو بخشاند، آنها که نژادشان مشخص است، و آنها که از همه نژادی هستند، پس در واقع طبقات اجتماعی را بوجود میآورد، طبقاتی که از نژاد و مليت و مذهب بوجود میآيد و جامعه را سرگرمِ بازیهای طبقاتی و اجتماعی میکند.
در خوشبينانهترين حالت يک اقليت از جامعه طرد میشود و آماده میشود برای استثمار شدن.
اين آسيب در اينجا بازهم باز نمیايستد و باعث بوجود آمدن تشکلهائی میشود که همگی دستنشاندهی تندروهايی است که نظام آنها را بهکار میگرد تا اين حقيقت را بيشتر به خورد جامعه بدهند که کسی هست که نجاتبخش است، پس اگر ظلمی برتو شد نه از انسانِ همخونات بلکه از آسمان بخواه که درواقع نجاتبخشِ تو اوست، و جامعه استثمار میشود و خُرد میشود و چشم به دوردست میدوزد و برنمیخيزد.
مرحلهی بعدی سياست نظامِ سرمايهدار اين است که جامعه را سرگرم پوچی کند، حکومت مهرههايش را درست چيدهاست، او سرمايهداری شکلمیدهد، ثروت را به او میدهد، حلقهی گناه و دوزخ را گردنِ او میاندازد و او که شيفته مال و ثروت است در اين بازی به خود میبالد و حکومت بيرونِ گود به اهدافاش میرسد، درواقع سرمايهدار هم در اينجا استثمار میشود چون اين اوست که در جامعه به سرمايهدار محکوم میشود، درحقيقت حکومت و دولت اين نقطهضعف ثروت دوستی را در او ديدهاند، در شخص ديگری نقطهضعف سکس را میيابند او را سرگرم آن میکنند، در شخص ديگری نقطهضعف دين میبينند و به او دين و مذهب و بت میدهند، در کسی نقطهضعف وطنپرستی میبينند به او آن را میدهند،و در آخر همهی مهرهها را سرجای درست میچينند و شروع میکنند به بازی، و خود که شيفتهی حکومت و حکمرانی هستند حکومت میکنند.
و اين حقيقتِ تلخ دنيا است، نمیتوان آنرا انکار کرد، کسانی هستند که نه مال میخواهند نه زمين و نه چيز ديگری، آنها برده میخواهند، در حقيقت جامعهای میخواهند که با آن بازی کنند، مانند کودکی که عروسکهای بيشتری میخواهد. آنها دوست دارند بازی کنند، و بازی میکنند، با همهچيز، در حقيقت اين حکومت است که برای ما برنامهريزی میکند که ما کجای اين بازی قرار بگيريم، و ما حتی با چشم باز به ميدان میرويم، آنها حقيقت را به ما میگويند، اما حقيقتی که باز هم برای بازی است، آنها آرمانهايی را برای ما بوجود میآورند زيرسيايهی سياه خدا، دين، آزادی، وطن،صلح، جنگ، زن، کودک، فقر، عدالت، و حقيقت! اما درواقع حقيقت مطلقی وجود ندارد، و اين انسان است که ضايع میشود، و اين انسان است که از او هيچگاه سخن به ميان نمیآيد، اين انسان است که حقيقتی است که نبايد باشد، نبايد به ميان باشد تا همه او را دريابند، تا همه او را کشف کنند، چرا که انسان است که حقيقت را بوجود میآورد؛ و اگر انسان کشف شود اين بازی بهم میخورد؛ و هربار که کسی آنرا بازگو میکند سريع نيست میشود، سياه میشود، طرد میشود.
نمیتوان آرمان داشت، آزادی داشت، عدالت داشت؛ اگر انسان نباشد، و اين انسان حذف شده است، حذف میشود، تا جامعه در زير ابری سياه هميشه مشغول باشد.
تصورشو بكن
نه بهشتى در ميون باشه
نه دوزخى
تصورش سخت نيست
بالا رو كه نگاه كنى
فقط آسمونو ببينى
و مردمو
كه فقط واسه امروز زندگى كنن
تصورشو بكن
كشورى در ميون نباشه
تصورش سخت نيست
تصورشو بكن
چيزى نباشه كه بخاطرش بميرى
يا بكشى
حتی هيچ مذهبى هم وجود نداشته باشه
تصورشو بكن
مردم عمرشونو در صلح سر كنن
شايد بگى خيال مىبافم
ولى من تنها نيستم
آرزوم اينه
كه تو هم يه روزى بپيوندى به ما
و همه دنيا يكى بشه
دنيايى بدون مالكيت رو تصور كن
مىتونى تصور كنى؟
دنيايى بدون گرسنگى،
بىحرص و طمع
يگانگى آدما رو تصور كن
تصور دنيايى رو بكن كه همه يه سهمى توش دارن
شايد بگى خيال مىبافم
ولى من تنها نيستم
آرزوم اينه
كه تو هم بپيوندى به ما
و همه دنيا يكى بشه
” John Lennon “
پ.ن : فردا اول ماه مه، روز کارگر گرامی…


0 responses تا اینجا
There are no comments yet...Kick things off by filling out the form below.