روی مدار زندگی

محتوای ژانویه 2008

برخيز

ژانویه 30, 2008 · 3 دیدگاه

برخيز
انسان شو؛
و به يادآر که دوستان‌ات
آن جنگجويانِ جنگي چونان فرساينده
در مبحثِ آزادي
در حبس به سر مي‌برند

و به يادآر
کوچه‌ها را
که سرتاسر در رختِ خون‌آلودِ رفيقانِ گشاده بال
فرياد مي‌زدند
و شب را با نجواي خاموشِ حماسه‌ئي تلخ
سرمي‌کردند

به يادآر
فرزانگان و فروزندگان را
آن روشنائي بخشانِ شادي
در خانه‌هاي خاموشيِ اين ديارِ بي‌نور
که چگونه از مرز انسان گذشت‌اند و به پرواز درآمدند

به‌يادآر؛
برخيز و انسان شو

باور ما این است...

۱۰ بهمن را به سان همه ی روز های سخت گذشته در کنار هم خواهیم بود.۱۰ بهمن را با همدلی هم خاطره ای خواهیم ساخت در یادها ماندنی.۱۰ بهمن را روزی خواهیم ساخت٬ حجت دیگری از طراوت بهاری سبز در زمستانی سرد.۱۰ بهمن را نمادی خواهیم ساخت از هم اندیشی گسترده ی همه ی وبلاگ نویسان ایرانی در حمایت از آزادی همه ی دانشجویان در بند.آری! باور ما این است…۱۰ بهمن برای انجام حرکتی بشر دوستانه و رهایی دوستانمان از زندان گرد هم آمده ایم و تا پایان راه با هم می مانیم.۱۰ بهمن برای انجام فعالیتی صلح جویانه و به دور از هر گرایش حزبی٬ فارغ از ایدئولوژی های متفاوت و تنها برای آزادی جوانان ایرانی گرد هم آمده ایم و تا پایان راه با هم می مانیم.۱۰ بهمن برای انجام وظیفه ی انسانی مان٬ فارغ از قومیت و گوناگونی اندیشه٬ برای احقاق حقوق هم کلاسی هایمان گرد هم آمده ایم و تا پایان راه با هم می مانیم.۱۰ بهمن سال ۱۳۸۶ خورشیدی٬ با تغییر سراسری نام وبلاگ هایمان به ”همبستگی با دانشجویان در بند” یا “دانشجویان در بند را آزاد کنید زنده خواهیم کرد٬ نام و یاد همه ی آنان را٬ نام و یاد احمد را٬ مجید را٬ احسان را٬ بیتا را و مرتضی را و… و نام  و یاد همه را… 

۱۰ بهمن به امید آزادی شان و برای رهایی شان در کنار هم می مانیم و نشان می دهیم٬ هر کجا که باشیم٬ در همه ی روز های سخت تا آزادی همه ی دانشجویان در بند که همگی از نخبگان علمی و اخلاقی ایران هستند٬ هر چه در توان داریم به کار می بندیم و از پای نخواهیم نشست.

دسته‌ها: از اطراف · شعرهای من
بر چسب ها:

بادِ خاموش

ژانویه 28, 2008 · یک نظر بنویسید

پرندگان خاموشند
درختان در خوابند
روزها بيمارند

و کسي آنجا
کنج قفسِ تنهائيِ اين شبِ سياه
به اميدِ توفاني، بادي، نسيمي نشسته است روي زمينِ سرد
که شايد بي‌آورد
عطري، يادي، نامي، جمله‌اي يا کلامي
از ياري

پرندگان خاموشند
درختان در خوابند
روزها بيمارند
و باد نيز
گويا از نفس افتاده است
در اين بيدادِ دشنه و پندار

دسته‌ها: شعرهای من · وبلاگ

بحران…

ژانویه 9, 2008 · یک نظر بنویسید

همه‌چيز دچار بحران است، از زماني که يادم هست، از زماني که بچه بودم، هميشه بحران بوده‌است، هميشه يک بحران بوده است که مدريت بحراني بوجود بي‌آيد و بودجه‌هاي کلان براي مدريت بحران‌هاي اتفاقي از پيش برنامه‌ريزي شده اختصاص يابد…
بحران بنزين
بحران گاز
بحران نفت
بحران برق
بحران روابط اجتماعي
بحران اقتصادي
بحران تورم
بحران پول
بحران مسکن
بحران ماشين
بحران گرما
بحران سرما
بحران آب
بحران ….

وسط سرمايي که از قبل پيش‌بيني شده بود، ناگهان گاز کم مي‌شود، قطع مي‌شود، نفت گران مي‌شود، و ناگهان همه يادشان مي‌آيند که خط لوله‌هاي گازي که از سال پيش رها شده بوده بايد تعميير و بازبيني ميشده، برنامه‌ها و نقشه‌هائي که در تمام طول بهار و تابستان داخل کمد و کشوها خاک مي‌خورده‌اند دوباره بيرون مي‌آيد و زير برف و سرماي زير صفر کارگران مشغول کار مي‌شوند تا شايد لوله‌اي را با وصله و پينه به شهري ديگر برسانند، تا باز هم بحراني ديگر را پشت‌سر بگذاريم و تا سال بعد بنشينيم پشت صندلي‌هايمان و قمپز درکنيم که ما بحران را حل کرده‌ايم، دريغ از صداي پشت‌پرده‌اي که مي‌گويد : زحي خيال باطل…!

و ميداني دوست من! باور کن؛  انگار خيلي‌وقت است که ما دچار بحران هويت نيز شده‌ايم…

دسته‌ها: دنيا از نگاه من · وبلاگ
بر چسب ها: