وقتي بچه بوديم، توي مهدکودک برايمان کتاب ميخواندند و يا ما را براي آموزش ديدن آماده ميکردند، صبح تا شب توي گوشمان ميخواندند، دنيا زيباست، زندگي زيباست، خدا بزرگ است، همه را دوست دارد، بايد از خدا تشکر کرد، و تمام فکر و ذکرمان را ميکردند دنياي بيمحتوايي که در آن زندگي ميکنيم و دنياي ابديئي که حتي نميتوانيم تصورش را بکنيم، همهي آرزوهايمان را به دنيا پيوند ميزدند و در آخر آنرا خراب ميکردند روي سرمان، ميگفتند گولِ گربهنره را نخوريد، اما خودشان گولمان ميزدند، ميگفتند دروغ نگوئيد و دروغمان ميگفتند.
وقتي بزرگتر شديم، رفتيم مدرسه، ديگر زمان آموزش ديدن بود؛ به ما آموزش دادند که طبقات اجتماعي يعني چه، مرزهاي اجتماعي يعني چه، کافر و ديندار يعني چه، خدا يعني چه، پيامبر و دين يعني چه، اسلام و مسيحيت و يهود و بودا يعني چه، تاريخ يادمان دادند، و تغيير دادن آنرا هم يادمان دادند، در کلههايمان کردند که ما کوچک هستيم و نميتوانيم فکر کنيم، يادمان دادند که بايد از گذشتهگانمان تقليد کنيم بيآنکه به آن فکر کنيم، وضو و نماز و ذکر يادمان دادند، اما فکر کردن يادمان ندادند، انسان بودن يادمان نداند، تفاوت نگذاشتن ميانِ طبقات اجتماعي را يادمان ندادند، گفتند هرکسي با ديگري فرق دارد، يادمان دادند که براي هر کاري و هرچيزي تبصرهاي هست که ميتوان با آن فرار کرد از زير گناه و دوزخ!
بزرگتر که شديم.
در خيابان، توي تلوزيون، توي مدرسه و دانشگاه، هرکجا که بوديم و رفتيم گفتند که همه چيز دست خداست، خدا از همه چيز باخبر است، هر چيزي را ميتواند عوض کند، بايد پرستشاش کرد، بايد ذکر گفت، وگرنه به جهنم ميرويم و ميسوزيم و هست و نيست ميشويم ، گفتند که برادرانمان را بکشيم، گفتند دين يعني اسلام، خدا يعني الله، الباقي موجودات کثيف و نجس و کافراند و بايد بميرند، و ما را آموختند که چگونه بکشيم و نفرين کنيم کساني را که به دلمان نمينشينند و گفتند اين سادهترين راه وصول به بهشت است!
نماز گذارديم، گفتند ريش بايد بگذاريد، ريش گذاشتيم، گفتند مو نگذاريد، مو نگذاشتيم، گفتند کتاب نخوانيد، کتاب نخوانديم، گفتند ترانه گوش نکنيد، ترانه گوش نداديم، گفتند نبينيد، نديديم و گفتند فکر نکنيد، و ما بي چشم و گوش و دهان، بيفکر، کور و کورکورانه رفتيم و رفتيم در راه بهشتي که حتي نميتوانستيم با نشانههاي کتابي دير آشنا آنرا تصور کنيم و اثبات کنيم، حتي نتوانستيم خدا را براي خودمان اثبات کنيم، و به اميد روز موعود در انتظاري کهنه نشستيم بر روي نيمکتي خالي!
و حالا، نشستهايم اينجا، ايستادهايم آنجا، يا راه ميرويم و قدم ميزنيم، و دور خودمان ميچرخيم، و حتي خودمان را هم فراموش کرديم، حتي انسان را هم از ياد بردهايم، حتي وجداني که در کودکي داشتيم را، همه چيزمان را از کف دادهايم و نشستهايم اينجا در انتظار موعودي تلخ، که تيغ برانش هنوز معلوم نکرده است که را و چه را خواهد برانيد، نشستهايم اينجا، خالي از خدا و پيغمبر و نماز و بهشت و دوزخ، و به دنيايي فکر ميکنيم که از دست دادهايم و دنيايي که هنوز که هنوز است بدست نياوردهايم، بي هيچ اميدي به آيند و بيهيچ توصلي به گذشته!
نه خدايي نه وطني، و بزرگترين فضيلتمان يافتن ايماني است که از کفمان رفته است.
محتوای اکتبر 2007
نه خدايي نه وطني…!
اکتبر 20, 2007 · 4 دیدگاه
دستهها: دنيا از نگاه من · وبلاگ
و اما پاسخ آخر، دروغ بود…
اکتبر 9, 2007 · 3 دیدگاه
آقاي رئيس جمهور، آقاي قهرمان، آقاي صلح و دوستي، آقاي هزارهي سوم! آقاي احمدي نژاد، شما هزاران کيلومتر رفته بودي در يک کشور ديگر، و براي مردمي ديگر، از آزادي بيان و حق انتخاب و دوستي و صلح سخن گفتي، از جلسات آزاد در دانشگاههاي کشوري که بايد ادارهاش کني، پس چرا چنين شد؟ چرا جلسهي پرسش و پاسخات چنين بهم ريخت، چرا برنامهها همانطور که قرار بود پيش برود نرفت؟ چرا جلسهي پرسش و پاسخات به پاسخ و پاسخ انجاميد؟ چرا دانشگاهِ کشورِ خودت تو را نپذريرفت؟ چرا براي بيرون رفتن از دانشگاه مجبور شدي مسيرت را تغيير بدهي؟
آقاي رئيس جمهور چه شد واقعاً؟ چرا پاسخات به همهي سؤالها هميشه تکراري است؟ چرا هميشه انرژي هستهاي راهکار آخر براي فرار از زير سؤالهاي دانشجويان است؟ چرا هميشه به صلح و آزادي وعدالت در جهان ميانديشي در حالي که مملکتِ خودت از دست رفتهاست؟
گويا برنامهها باز هم خوب پيش نرفته است، گارد ضد شورش نتوانست خوب همه را کتک بزند، مجبور شدي از يک درب ديگر خروج کني، بسيجيهاي محبوبات نتوانستند خوب تشويقات کنند، نتوانستند حنجرهشان را پاره کنند و فرياد بکشند، گويا باز هم ناتوان مانده بودي و سردرگم شده بودي که کجاي کار ميلنگد ، گويا باز هم دهانات به پاسخي باز مانده بود!
اما اشتباه کردهاي، آنجا که رفته بودي دانشگاه بود، آنها هم دانشجو بودند، همانهائي که در نيويورک از آنها مايه گذاشتي و گفتي آزادند و حرفشان را ميزنند، همانهائي که گفتي روزانه در صدها جلسه پرسش و پاسخ آزاد شرکت ميکنند، آنجا دانشگاه بود؛ همانجائي که قبلاً هم رفته بودي و ساکت ننشسته بودند، چطور شد فکر کردي ميتواني ساکت نگاهشان داري؟ چطور شد فکر کردي ميتواني خفهشان کني؟ چه شد که فکر کردي ميتواني به راحتي بروي از انرژي هستهاي حرف بزني؟ آنجا کسي از انرژي هستهاي و همجنسبازي از تو سؤالي نميکند که، آنجا تورا با دست نشانه ميروند و ياد دوستانِ در بندشان ميافتند، آنجا تو را نگاه ميکنند و خشمشان فوران ميکند، آنجا تو را محبوب نميدانند، با واژههاي خوب و دوستداشتني تو را خطاب نميکنند، چه شد که فکر کردي باز هم به آنجا بروي و حرفها تکراريات را باز تکرار کني؟ مگر از تکرارِ مکررات چيزي نسيب کسي ميشود؟ چرا هميشه به همهي سؤالها همان پاسخ هميشگيات را دادي؟
آقاي رئيس جمهور اشتباه کردي، گليم عوام فريبي و دروغ به اندازهاي نيست که بتواني با آن به دانشگاه بروي با يک گردان از بسيجيهاي دوستداشتنيات و هرچه دوست داشتي بگوئي و بروي، مقامات و اسمات هم اجازه پا فرا گذاشتند از اين مرز آگاهي را نميدهد، نبايد ميرفتي، نبايد دوباره خودت را ميانداختي در دردسري که قبلاً هم افتاده بودي، اشتباه کردي، دانشگاه بيدار است، حتي اگر به ضرب باتوم و گاز اشکآور آنرا بنوازي، دانشگاه بيدار است، حتي اگر دانشجو را خاموش کني، دانشگاه بيدار است، چون دانشگاه مکانِ بيداري است، چراکه دانشگاه مکان بيدار کردن است، نه آنکه مکاني براي لالائي خواندن و خواب کردن افکار مخالفات، دانشگاه جايي براي خوابيدن و خواب ديدن نيست، دانشگاه بيدار است و بيدار ميکند، ميپراند خواب را از سرِ همه، حتي شما، ديدي که چطور خواب از سرات پريد؟
دستهها: تند و گزنده
انقلاب : راه نجات يا راه فرار؟
اکتبر 3, 2007 · 2 دیدگاه
مدتي است ذهنام مشغول است، سؤالهاي مختلفي را از خودم ميپرسم و بدنبالِ پاسخي ميگردم که لاقل بتواند اين ذهنِ بيمارم را آرامشي دهد.
مدتهاست به مبارزات چپيِ رايج در ايران ميانديشم، به جرياني که از کودتاي 28 مرداد آغاز شد و تا بحال هنوز هم ادامه دارد، در اشکال گوناگون و با اهداف گوناگون، به پدران و مادرانمان فکر ميکنم، به آرمانها سوسياليستي و کمونيستي آنها، به تمام آرزوها و اهدافشان، به همهي آن از خودگذشتگيهايشان، و به انقلابشان؛ و به خودمان، به خواستههايمان به آرمانهايمان، و به اهدافمان از اين مبارزهي بيپايان!
بارها و بارها کتابهايي که دم دست داشتم را خواندم، تجربههاي آنان که آنروزها بودهاند،حرفهايشان، و اينکه چه چيز آنها را ناچار به مبارزه و مقاومت کرده است، اينکه آيا هدفشان انقلاب بوده است يا انقلاب خود به خود شکل گرفت؟ اينکه آيا آن زمان يک عمل انقلابي واقعاً مهم بوده يا اينکه خواه ناخواه همه به دنبال آرمانهايشان ناچار به انقلاب شدهاند؟ و اينکه چرا انقلابمان را دزديند؟ چرا انقلابي که به نام پدارن و مادران و حتي خودمان بود را از دستمان بيرون کشيدند و سند شش دنگاش را به نام مذهبيوني زدند که اگر تاريخ را حتي سرسري نگاهي کنيم ميبينيم هيچ نقشي در اين انقلاب نداشتند؟!
به جنبش نوين انقلابي فکر ميکنيم، که چرا برخاست و چرا فرونشست؟ چرا دست روي دست گذاشته شد و آن زمان همه فقط نگاه کردند و هيچ نگفتند!
به اين فکر ميکنم، که آيا آن زمان که انقلاب درپي پيروزي بود، آيا کسي هم به فکر اينکه چه کسي بر تخت حکومت خواهد نشست بوده است؟ آيا کسي به اين فکر ميکرده است که امکان دارد کسي بيآيد و بگويد – مردم به خانههايتان برويد ، ما حکومت را گرفتهايم؟ – آيا کسي به اين فکر ميکرد که حتي امکان دارد انقلابمان را از دستمان بيرون بيآورند و به نام خود کنند، و بازماندگان را همهرا فداي اهداف شومشان کنند؟
و اينروزها بيشتر به خودمان فکر ميکنم، به تکرار تاريخ به صورتي کمدي، و هرچه ميگردم در اين تاريخ باز هم به همين روزها برميگردم، گويا که دوباره تاريخ تکرار ميشود، و گويا هيچکس از اين تکرار و تکرار و تکرارها هيچ تجربهاي بدست نياورده است، همهمان با همان آرمانها مبارزه ميکنيم، با آرمان رهائي خلق، ايجاد يک جامعهي سوسياليستي شايد، اما در اشکالي گوناگون! بدنبال عدالتي مطلق که گويا هيچکس آنرا نيافته است در هيچکجا، – و عدالت واقعاً حقيقتي است که هيچگاه نميتوان پيدايش کرد -
و به اين فکر ميکنم که اگر تاريخ تکرار شود باز، و چارهاي جز انقلابي ديگر نباشد، آيا کسي خواهد بود که به اين بيانديشد که بعداز انقلاب چه پيشخواهد آمد؟
انقلاب ويران کننده است، انقلاب از کف دادنِ همه چيز و هيچچيز است، انقلاب نسلها را ميسوزاند بدون آنکه به حقيقتي مطلق برسد، به عدالتي مطلق، نسلي که انقلاب ميکند، خواهد سوخت، و نسلهاي بعداز آن با تأثيرات نابهنگام همان انقلاب خواهند سوخت، نسلي که انقلاب ميکند حکومت را واگذار ميکند، و اين فرزندان همان نسل هستند که بايد با حکومت جديدي که هيچ کدام از آن آرمانهاي انقلابي را به دوش نميکشد بسوزد، اين نسل بعداز انقلاب است که بايد آرمانها را شکل دهد، و اين همان نسل جواني است که تا ميآيد پخته شود، خفه ميشود، در نطفه خفهاش ميکنند.
انقلاب ويرانگر است، انقلاب خلق را از پا درميآورد، و سودجويان را برپا ميکند، سودجوياني که کنار گود مينشينند و نظاره ميکنند، سودجوياني که در اوايل جنبشهاي انقلابي يا تبعيد ميشوند و يا رانده ميشوند، در خفا و سکوت تبديل به مهرهاي ميشوند که بايد انقلاب را بدست بگيرند، سودجوياني که حکم جهاد ميدهند و سپس حکومت را بدست ميگيرند، و کساني را که در پي انقلاب همه چيزشان را دادهاند کنار ميرانند و همه چيز را در دست ميگيرند…
و به اين فکر ميکنم، که آيا کسي فکر ميکرد که سرنوشت انقلابمان اين شود؟ سرانجام تمام آن خونها که ريخت، تمام آن ظلمها که شد اين شود؟ آيا کسي حتي در رؤيا ميديد که اين عاقبت تمام آن جنبش چندين و چند سالهي پدران و مادرانمان شود؟ آيا کسي به سرنوشت انقلاب فکر ميکرد؟
دستهها: دنيا از نگاه من · نقد و نظر

