به اين فکر ميکردم، چه شده است، چه رفته است با ما که چنين شديم، که نه ديگر به اعتقاداتمان نگاهي ميکنيم، نه به آن همه آرمانهاي خوش رنگ و لعاب روئي ميگردانيم.
فکر ميکردم که چه رفته با ما که ديگر نه وجداني داريم، نه حتي ايمان و اعتقادي پايبند به يک چيز، و هميشه ميگرديم به دور باد تا هرچه پيش آيد خوش آيد!
فکر ميکردم که واقعاً چه رفته است با ما که ديگر هيچکداممان حتي نيمنگاهي از روي دوستي به ديگري نميکنيم، و دستهايمان را جز از براي سلام کردن بيرون نميآوريم، چه رفته است با ما که دربهاي خانههايمان را بستهايم و نداريم خبر از سيلي سرد زمستان بر صورت مهمان سال و ماهمان.
فکر ميکردم که چه رفتهاست با ما که چنين محکم نشستهايم برجاي خويش و ميپنداريم که ماه هيچگاه پشت ابر نميماند! و به اميد بهاري ديگر نشستهايم بدون آنکه دانهاي بپاشيم براين مزرعهي خشک و بيحاصل.
در اين گرماي نيمه شکستهي شهريور قدم ميزدم، و فکر ميکردم واقعاً با ما چه رفته است، که وقتي رانندهي تاکسيئي چنين با سرحالي و خوشبياني جوابام را ميدهد سرشوق ميآيم و خوشحال ميشوم! مگر ما همان کساني نبوديم که به خوشروئي معروف بوديم؟ پس چه رفتهاست با ما که با ديدن چنين صحنهاي چنين جا ميخوريم؟!


2 جواب تا اینجا
by born to lose heyran // سپتامبر 9, 2007 در 12:59 ق.ظ
حرف زدن بر چه شده ديگر دير است
چه نشده !
yek mard // سپتامبر 9, 2007 در 2:05 ب.ظ
سلام
دلت خواست يه سري بزن:
http://yekmard.wordpress.com