دلم ميسوزد براي پولهاي بيزباني که براي ماليات ميدهيم و بيهوده به اين اميد نشستهايم که بيآيند يکروز خيابانهاي محلهمان را درست کنند و از شرِ اين چالهها و گسلهايي که بيرحمانه ماشينها و آدمها را مورد عنايت قرار ميدهند خلاص مان کنند.
دلم ميسوزد براي خودمان که بيهوده فکر ميکنيم که داريم پيشرفت ميکنيم و به سمت يک کشور هزارهي چندم حرکت ميکنيم!
دلم ميسوزد براي همهي آرزوهايمان، وقتي ميبينم که ميليار ميليارد خرج ساخت و ساز گنبد و ديوار و توالت و زمين و غيره و غيره فلاني و بهماني ميشود و ما نشستهايم هنوز و چشم دوختهايم به چالهاي که چندسالي ميشود شهرداري بيهيچ دليلي کنده است و رهاياش کرده….
دلم ميسوزد براي اين پولهاي سرگرداني که به عنوان ماليات و عوارض و نوسازي و هزار کوفت و زهر مارِ ديگري که پراخت ميکنيم و ميپنداريم که دارند خرجمان ميکنند…
دلم ميسوزد براي اون پيرمردي که توي تلوزيون ميگفت : « … از توي لولهي آب منزلمان گچ و خاک و حشره بيرون ميآيد… » دلم ميسوزد به حال آن پسرکي که هر روز بايد چندين خيابان را با دبهاي پراز آب طي کند تا آبي براي خوردن به خانه بيآورد…
دلم ميسوزد براي پولهاي سرگردانِ خومان که در ميان طرحهاي توسعه و سازندگي پيچ ميخورند و پيچ ميخوردند و در آخر خرج کارِ بيدليل ميشوند….
محتوای سپتامبر 2007
پولهاي سرگردان
سپتامبر 21, 2007 · ۱ دیدگاه
دستهها: دنيا از نگاه من · روزمرگی
بدرود
سپتامبر 13, 2007 · 2 دیدگاه
روزها از پي هم
شبها از پي هم
بدرود اي خاکِ غريب
بدرود اي خاکِ نحيف
من در اين باديه
جز چشم و چراغي کمسو
هيچ نديدم، هيچ نميبينم
روزها ميگذرند
شبها نيز پيدرپيِ هم ميگذرند
ماهها و سالها ميگذرند
و هنوز
بر سرِ نقطهي صفر
با هم ميجنگيم
که چه کسي اول آغاز کرد
دستهها: شعرهای من
…و عدالت براي همه
سپتامبر 10, 2007 · نوشتن دیدگاه
گاهي اوقات گم ميشوم در افکار خودم، در رؤياهاي خودم!
روي چمنها دراز کشيده بودم، و فکر ميکردم عدالت چه چيز خوبي است…
پ.ن : آنان به آفتاب شيفته بودند / چرا که آفتاب مفهوم بيدريغ عدالت بود / و آنان به عدل شيفته بودند/ اکنون آنان را با آفتابگونهئي اينگونه دلفريفته بودند// ايکاش ميتوانستند از آفتاب ياد بگيرند/ که بيدريغ باشند در دردها و شاديهايشان/ حتي با نان خشکشان/…..
دستهها: دنيا از نگاه من · روزمرگی
فکر ميکردم چه رفتهاست با ما…
سپتامبر 7, 2007 · 2 دیدگاه
به اين فکر ميکردم، چه شده است، چه رفته است با ما که چنين شديم، که نه ديگر به اعتقاداتمان نگاهي ميکنيم، نه به آن همه آرمانهاي خوش رنگ و لعاب روئي ميگردانيم.
فکر ميکردم که چه رفته با ما که ديگر نه وجداني داريم، نه حتي ايمان و اعتقادي پايبند به يک چيز، و هميشه ميگرديم به دور باد تا هرچه پيش آيد خوش آيد!
فکر ميکردم که واقعاً چه رفته است با ما که ديگر هيچکداممان حتي نيمنگاهي از روي دوستي به ديگري نميکنيم، و دستهايمان را جز از براي سلام کردن بيرون نميآوريم، چه رفته است با ما که دربهاي خانههايمان را بستهايم و نداريم خبر از سيلي سرد زمستان بر صورت مهمان سال و ماهمان.
فکر ميکردم که چه رفتهاست با ما که چنين محکم نشستهايم برجاي خويش و ميپنداريم که ماه هيچگاه پشت ابر نميماند! و به اميد بهاري ديگر نشستهايم بدون آنکه دانهاي بپاشيم براين مزرعهي خشک و بيحاصل.
در اين گرماي نيمه شکستهي شهريور قدم ميزدم، و فکر ميکردم واقعاً با ما چه رفته است، که وقتي رانندهي تاکسيئي چنين با سرحالي و خوشبياني جوابام را ميدهد سرشوق ميآيم و خوشحال ميشوم! مگر ما همان کساني نبوديم که به خوشروئي معروف بوديم؟ پس چه رفتهاست با ما که با ديدن چنين صحنهاي چنين جا ميخوريم؟!

