و من میدانم
تو از یاد نخواهی برد
سرگذشت برادرانمان را
و سالها سالِ بعد
در شبی طوفانی به یاد خواهی آورد
آن تابستان خونین را
و یخچالهای پراز اجساد ورم کرده را
و دشتِ بیوسعتِ خاوران را
و آنگاه در تمامِ وجودات دردی حس خواهی کرد
سختتر از دردِ زایمان
سوزناکتر از دردِ خنجرِ زهرآلوده
آری ، آری
این دردِ وصولِ به بهشت است
این مجوزِ گذر از دروازههای بهشتِ حوریان است
پ.ن :
آنجا که پرنده ميگريد
من چه دارم بگويم
با اين همه که با رفيقان رفته است؟
آنجا
که مادران سياهپوش
در سوگ فرزندان ازدست رفتهشان
هنوز ميگريند
من چه دارم که بگويم؟
من چه دارم بگويم؟
با اين خاکِ بيانتها
که بعداز ساليانِ سال
هنوز از التهاب شبي هولناک
قلباش تند تند ميتپد

delam vase neveshtehat tang shode bood… mano yaade webloge ghadimit mindaze
[...] Madareh Zendgi published a photo and wrote [Fa] a poem to conmenmorate the 1988 victims and relatives. The blogger says: And I know that you [...]