آفتاب
بر کرانهي بيانتهاي اين کوير ميتابد،
هر صبح
و جوانههاي تازه را
اميدِ زيستن ميدهد،
هنگامي که اين ساقهي تکيده و تنها
سرماي زير صفرِ شبِ کويري را چنان تاب آورده
که توان از کفاش رفته
و هنگامِ غروب
با عطشي خشک
به استقبال نسيم شبانگاهي ميرود
خسته از تابشِ بي دريغ آفتاب
بر روي اين شنهاي تفتيده
کوير
آگوست 24, 2007 · ۱ دیدگاه
دستهها: شعرهای من


1 response تا اینجا
غريبه // آگوست 26, 2007 روی 2:46 ب.ظ
سلام رفيق
درود بر شما
پيروز باشي
با مطلبي در مورد كشتار 67 بروزم