روی مدار زندگی

جناب سرهنگ

آگوست 15, 2007 · نوشتن دیدگاه

چهره‌اش هميشه گرفته است، ابرو‌هايش هميشه خم شده روي چشم‌هايش، از چين و چروک روي پيشاني‌اش مي‌توان فهميد که ديگر عادت کرده است که هميشه اخم‌هايش تو هم باشد، فرقي نمي‌کند کجا باشد، در يک مهماني يا در خانه يا در خيابان، مي‌توان فهميد که به آن لباس نظامي عادت کرده است، گويا وصله‌ي تن‌اش باشد، قدرت و اقتدار‌اش باشد، و آن ستاره‌ها که گذاشته است روي شانه‌اش، ديگر خدا را بنده نيست، ديگر جناب سرهنگ يادش رفته است  آسمان را که با آن همه ستاره‌اش هميشه زيباست و هميشه سرپناهي محکم است براي بي‌کسان.
جناب سرهنگ مدت‌هاست که ديگر يادش رفته آرامش را، ديگر يادش رفته آسوده دراز کشيدن در رخت‌خواب را و خوابيدن بي‌ترس و وحشت را. ديگر يادش رفته است رنگ و بوي رؤياهاي زيباي شبانه را، شب‌ها با قرص مي‌خوابد و صبح‌ها با بدني خيس از عرقي سرد از خواب برمي‌خيزد، ديگر يادش رفته است رهايي را، يادش رفته است همه‌چيز را، آنقدر که پنهان کرده است اين وجدانِ از هم پاشيده‌ي درون‌اش را.
جناب سرهنگ ديگر حتي چهره‌ي فرزند‌اش را يادش رفته است، آنقدر که از شرم در چشم‌هايش نگاه نکرده است، يا از ترس، از ترس آنکه مبادا همه بشناسندش، مبادا که بفهمند او همان بازيگر بدي بود که فيلم‌اش لو رفت در بازارِ سياه موبايل‌ها، مبادا که همه بفهمند او همان کسي بود که نقش‌آفرين همان فيلم بود.
جناب سرهنگ از آنروز ديگر نه آسوده خوابيده نه آسوده بيدار بوده است، صداي فريادي هميشه در گوش‌هايش تکرار مي‌شوند و تمامِ بدن‌اش را عرقي سرد درهم مي‌گيرد، جناب سرهنگ ديگر به صداي فرياد حساس شده است، تا صداي فريادي مي‌شنود مي‌ترسد، مبادا که باز هم خودش باشد که دارد نقش يک فيلم ديگر را بازي مي‌کند، مي‌ترسد مبادا که دوباره کسي آنگوشه، آرام و بدون هيچ ترسي دارد فيلم‌اش را برمي‌دارد.
جناب سرهنگ شب‌ها که مي‌خوابد کابوس مي‌بيند، چهره‌ي دختري را مي‌بيند، يک چهره‌ي نکراري، که هرشب و هرشب هست، و صدائي که هميشه يک سؤال را مي‌پرسد ” چرا؟ “
جناب سرهنگ، هميشه مي‌ ترسد که مبادا باز هم فرزند‌اش بپرسد ” بابا؟ تو هم آنجا بودي؟ تو هم کمک کردي؟ تو نگاه کردي فقط؟ “
جناب سرهنگ مي‌ترسد مبادا يک روز در خيابان کسي جلوي راه‌اش را بگيرد فقط به چشم‌هايش خيره بشود و بدنبال جوابي باشد که نمي‌تواند بيابد؟
جناب سرهنگ، مي‌ترسد مبادا که يک روز دوباره با آن دختر رودرو شود، مي‌ترسد که او بپرسد ” جناب سرهنگ چرا؟ چرا؟ چرا؟ “

جناب سرهنگ، مدت‌هاست خوابِ آسوده به چشم‌هايش نيامده است، مدت‌هاست آرامش ندارد، مدت‌هاست هميشه يک صداي تکراري مي‌شنود که بي‌وقفه مي‌پرسد ” چرا؟ “

و جناب سرهنگ جواب مي‌دهد به اين صدا ” چرا؟ “

دسته‌ها: خط خطی

0 پاسخ تا اینجا

  • هنوز دیدگاهی دریافت نشده...با پرکردن فرم زیر آغازگر باشید.

نوشتن دیدگاه