ما قدم ميزنيم روي اعصابِ زمين، تند تند راه ميرويم و گاهي هم ميدويم، هميشه عجله داريم، هميشه از چيزي جا ماندهايم، هميشه چيزي را از دست دادهايم، هميشه بدنبال چيزي هستيم هميشه زمان را از دست دادهايم!
گوشهاي ميايستيم و آهي ميکشيم، در آينه مينگريم، چروکهاي پيشاني را ميشماريم، تارهاي سفيد موها را جدا ميکنيم، شکستگيها را نظاره ميکنيم، و آهي ميکشيم و ميگوئيم گذشت…! همه چيز را حساب ميکنيم، مبادا که چيزي را از دست بدهيم…!
اما، اما، هيچوقت، هيچوقت، حتي از خودمان نميپرسيم از چه چقدر گذشتهاست و از چه چقدر باقيمانده است…
و ما هميشه بدنبال چيزي ميدويم، ما هميشه از چيزي جا ماندهايم…
پ.ن : اين روزها نوشتن خيلي سخت شده، نميدونم از چي بنويسم.


1 response تا اینجا
هژیر // آگوست 7, 2007 در 3:00 ق.ظ
بابک جان لینک اصلاح شد. زنده باشی رفیق