اينجا
نه پرندهاي ميخواند
نه قاصدکهائي که آمدهاند با باد از راهي دور
ميآورند پيامي از آشنائي هميشه منتظر در شهري دور
اينجا تاريک است
خورشيد خاموش است
پنجهها بيجان است
و چشمها جز از براي گريستن پلک نميگشايند
مردها خفتهاند در پستو
زنها نشستهاند در کنجِ اتاقي نمور
دختران تنها
پسران غمگين
نه يادي از خاطري دور
نه خاطرهاي دور از گذشتهاي محصور
اينجا
مهتاب ديگر نميتابد
آسمانِ شب تاريک است
بي هيچ ستارهئي
شب
خلاصه شده در ظلماتي مبهوت
اينجا
هيچکس لب نميگشايد به فريادي
يا آوازي
نه پرندهاي
نه آوازهخوانِ ولگردي
شهر در عمقِ تنهائي مسکوتِ خويش
فرو رفته است در خاموشي
و مردم در فرازِ ظلماتي مطلق
مينگرند به چشمهاي يکديگر

