روی مدار زندگی

روزمره‌های کشوری که پناهده‌ها را بيرون می‌کند

خودت را به آب و آتش نزن

خودت را به آب و آتش نزن
تفاوتی نمی‌کند که چه کسی بی‌آيد يا چه کسی برود؛
چه آنها و چه اينها
هيچ‌کدام قدرت را برای ما نخواهند خواست
اين فقط يک توهم است؛

اين ما هستيم که قدرتی برای به قدرت رسيدن آنها هستيم

باور کن

خرمشهر را خدا آزاد نکرد…

خرمشهر را
نه خدا
آزاد کرد
نه دعا و فرمان‌های مدعيان

خرمشهر را
خون آزاد کرد
انسان
و کشته‌هايی
که بی‌پناه
افتاده بودند در بستر خاک و خون
زير رگبار گلوله‌هايی بی‌فرجام

نه؛
نه خرمشهر را
نه هيچ‌کجا را
خدا آزاد نکرد

و ما، خالی؛ ايستاده‌ايم

و ما
در آستانه‌ی فصلی سرد
گردا گردِ يکديگر
در حاشيه‌ی مبهمِ
اين روزها و ماه‌ها و سال‌ها
ايستاده‌ايم
بی‌هيچ کلامی

دست می‌سائيم بر ديوارِ پيشِ‌رو
و چشم می‌پوشيم از ويرانه‌های پيشتِ‌سر

نه يادی
نه دياری
نه ايمانی

خالی
بی‌هيچ آرزوئی در سرهايمان
ايستاده‌ايم
در نوبتی نامعلوم

و خدا آفریده شد

آنگاه که شاه
لولید در بستر مرگِ خویش
کسی آمد
با قبای سرد و سیاهی بر تن

دستی بر ریش سفید‌اش کشید و گفت؛
ما آمدیم!

و خدا آفریده شد

يک روز و چند تصوير

ديروز روز کارگر بود!

تصوير يک : خواستم چيزی بنويسم، اما نشد، يعنی نخواستم، گفتم که چی؟
بنويسم مبارک است؟ اخراج و نپرداختن حقوق و زندان و دادگاه کجای‌اش مبارک است؟
يا باز هم حرف‌های تکراری و اميدهای بيهوده؟حرف‌های کهنه شده‌ی چپِ مصنوعی و شعارهای کمونيستی و سوسياليستی؟
خُب، که چی؟ مگر کم می‌شنويم؟ مگر کم هرروز هرجا که می‌رسيم از اين حرف‌ها می‌زنيم؟ مگر اين‌ها برای کسی که اخراج شده، حقوق نگرفته و تازه دادگاه و زندان هم در پيش‌رو داره ميشه اميد؟ ميشه دلداری؟ اينها حرف‌های محفل‌های خودمانی است که برای هم می‌زنيم تا بيکار نباشيم، تا لاقل وجدان‌مان راحت باشد که سکوت نکرده‌ايم؟
اما نه، باور کنيد نه، اين‌ها نمی‌شود، اينها برای اون کسی که همه‌ی زندگی‌اش رو گذاشته برای آزادی؛ برای فقط آسايش خانواده‌اش نمی‌شود هم‌دردی، برای او نمی‌شود اعتراض!
گفتم کم نوشته‌ايم؟ کم گفته‌ايم؟ هرسال تا اول مه می‌شود سريع می‌رويم چندتا مقاله و کتاب می‌خوانيم و می‌آئيم چکيده‌اش را می‌نويسم بعلاوه کمی از حرف‌های توگلو مانده‌ی خودمان و چندروزی هم پِی‌اش را می‌گيريم؛ بعد می‌چسبيم به همان چپِ فاشيستی که آمده‌است خودش را کرده در همين سوراخ خانه‌هايمان و نقداش می‌کنيم، طرف‌اش را می‌گيريم؛ خُب که چی؟

تصوير دوم : با يک دوستی بيرون بوديم، همه‌جا آرام بود، هيچکس از هيچ‌چيز حرف نمی‌زد، همه سرشان در کارِ خودشان بود، از جمله خودمان!
چند جوان که نه، نوجوان، از آنهائی که خوشی زير دلشان زده و دوست دارند رفتارِ آنارشيستی از خودشان نشان دهند، آن هم بی‌دليل! يکی به ديگران تيکه می‌انداخت يکی هم کيف‌اش را تاب می‌داد تا بخورد به چيزی؛ خُب خورد آخر؛ يکی از مهتابی‌های پل‌عابرپياده کنده شد و بی‌نوا جلوی پای ما تلف شد. احساس کردام اين ضربه فقط اين مهتابی را خورد نکرد، اين ضربه همه‌ی آن چيزهائی را خورد که برای‌اش تلاش شده بود، تلاش آن کارگری که آن را نصب کرده بود، تلاش آن کارگری که آن‌را هرهفته تميز می‌کند يا آن کارگری که آن‌را مراقبت می‌کند تا اگر کار نمی‌کند درست‌اش کند و….
احساس کردم همه چيز رو به نابودی‌است، ديگر هيچ چيز مهم نخواهد بود، هنگامی‌ که هيچ چيز مهم نيست…

تصوير سوم : روز اول مه، روز جهانی خوراک‌خوانی؟!
چرا؟ نه واقعاً چرا؟ چرا روز اول مه؟ چرا دوم مه نه؟ چرا بايد روزی که ساليانِ سال است روز کارگر است، و افراد زيادی برای بوجود آوردن آن به خون کشيده شده باشند انتخاب شود؟
شايد کسی فکر نکند به اين، اما فکر‌اش را بکن يک روز فرزند ما بی‌آيد بگويد امروز روز خوراک‌خوانی است؟ تو چطور می‌خواهی به او بگوئی ساليانِ درازی اين روز، روزِ کارگر بوده؟
نه نمی‌شود، نه نمی‌شود، اين چيزها ديگر ارزشی ندارد انگار!
امسال همه‌جا اين علامتِ مسخره‌ و مضحک خوارک‌خوان را گذاشته بودند و احساس غرور می‌کردند که خوراک‌خوان را تبليغ می‌کنند…

نه نمی‌شود، باور کنيد نمی‌شود، اين روز خيلی بزرگ‌تر از آن است که با نامِ کوچک و مسخره‌ای که هيچگونه وابستگی‌ئی به کارگر و آزادی ندارد از بين برود…. اين همه روز، اين همه روزِ بی‌نام و نشان، چرا اول مه؟؟؟

تصوير چهارم : اين تصوير را اينجا خودتان ببينيد ، من توان گفتن و نقل کردن‌اش را ندارم، بس‌که سنگين و وحشتناک است…

پ.ن : اين هم تصويری ديگری

حقيقتِ پنهان

با تکامل سرمايه‌داری تضادها شکل‌ می‌گيرند، سياست‌های نظام سرمايه‌دار با دردست گرفتن سرمايه‌های مادی و معنوی و بکاربستن آنها در راه انباشت سرمايه تعادل پابرجا در جامعه را در هم می‌کوبد. اين عدم تعادل جامعه از راه بيرون می‌کشد و به مردابی می‌برد که می‌توان فرو رفتن را هرروز ديد و احساس کرد.
سرمايه به تنهائی سرمايه‌داری را برقرار نمی‌‌کند بلکه اين گرداننده‌های آن هستند که اين ثروت را به‌دوش می‌کشند و آن‌را می‌چرخوانند، پس زمانی که سخن از يک نظام سرمايه‌داری به ميان می‌آيد سرمايه نه آن ثروت اندوخته شده در دستان حکومت بلکه سرمايه همان انسانی‌ است که هم از نظر مادی و هم معنوی زير اين فشار به فقر فرو می‌رود و سرسختانه در چنگال سرمايه‌داران استثمار می‌شود.
اين سرمايه حکمِ برقراری و پابرجائی را در يک حکومت سرمايه‌داری بازی می‌کند، گاه با وعده، گاه با استبداد، گاه با خشونت و گاه با درتنگنا قرار دادن، چرخواندن اين ثروت را به او تحميل می‌کنند. نمی‌توان گفت که اين قشر از يک جامعه ناخودآگاه به اين راه کشيده می‌شوند، بلکه اين نظامِ سرمايه‌داری است که او را به راه می‌کشاند. سياست‌های سرمايه‌داری هميشه از پيش تعين شده‌است و با ثروت‌های کلان هميشه برآنند که اين قشر را بوجود بی‌آورند و برای اين تحميل او را پرورش می‌دهند و بزرگ می‌کنند.
سرمايه‌داری با دردست داشتن اختيار حکومت و حمايت همه‌جانبه‌ دولت هميشه اين افراد را از پيش تعين می‌کند تا در زمان مناسب آن‌را بکار گيرد، از زمان کودکی اين قشر آموزش داده می‌شوند تا اين باشند و جز اين چيزی برای آنها نشان داده نمی‌شود، چه در تلوزيون چه در مدرسه چه در جامعه، او انتخاب می‌شود، سرگرم می‌شود و در نهايت شکار می‌شود، و اين سرمايه که همانا يک انسان است در موقع معين بکارگرفته می‌شود و در زمان مشخص از از کار کنار گذاشته می‌شود، و اين سرمايه در دستانِ سرمايه‌‌داران می‌چرخد و اين‌دست و آن‌دست می‌شود و سرانجام، در توهمِ ميان خوشبختی و بدبختی رها می‌شود تا با مرگی روبرو شود که ازآن او بوده و هست و آن مرگ همان زوالِ زود هنگام در اوج است.

ثروتِ بعدی يک نظام سرمايه‌دار در واقع قدرتی‌ است که آن‌را نه خود بلکه جامعه به او داده است، قدرتی که جامعه به او می‌دهد تا بتوانند استثمار کند، درحقيقت سرمايه‌دار جامعه را از ناآگاهی به آگاهی می‌کشاند، چشم‌اش را باز می‌کند و او را به بازی می‌گيرد، با ثروت، با سکس، با محتويات پوچ رسانه‌ها، با قهرمانانی که برای او می‌سازد، از هرشخص نقطه‌ی ضعفی به‌دست می‌آورد و او را دُرست در همان‌جا قرار می‌دهد تا در آن غرق شود، و در ظاهر با آن مبارزه می‌کند، و آن‌را ابتذال نشان می‌دهد با اين بازی نمی‌گذارد که جامعه از خواب بيدار شود.
اين ابتذال گاه مُد است، گاه مذهب است، گاه سياست است، گاه تهاجم فرهنگی است و گاه آشکارا آگاهی‌ِ ناب است؛ آگاهی از سياستی‌ که در کار است.

سياست سرمايه‌داری تحريک است، و اين تحريک بوسليه‌ی چيزی است که انسان در برابر آن خلع‌سلاح می‌شود، اين وسيله دين است!
در حقيقت دين بزرگ‌ترين و اصلی‌ترين سلاحِ يک نظام سرمايه‌دار است، چرا که دين است که در همه‌جا بوده و اين انسان است که نا‌آگاهانه دربرابر آن تعصبی خشک به‌خرج می‌دهد، بی‌آنکه بداند از کجا آمده و چرا؟ در حقيقت دين وسيله‌ای است اساسی که برای تحريک جامعه در دست سرمايه‌داری است، و سرگرم کننده‌ای است که با آن می‌توان با نام خدا چيزی را منع کرد و جيزی را رواج داد، و درواقع اين استثماری است که نه از ثروتِ يک جامعه بلکه از استثمار نفس و وجود يک جامعه شروع می‌شود، در واقع باطن جامعه را با دين مشغول می‌کنند و جامعه را به يک اکثريت و اقليت تبديل می‌کند و آن‌ها را از هم جدا می‌کند تا در زمان لازم آن‌ها را بتوانند تحريک کنند و به پوچی‌ برسانند.
دين نه فقط در حکم ابتذال بلکه حکمِ اميدی در دوردستی که مشخص نيست را برای جامعه دارد، در حقيقت کسی که استثمار می‌شود هميشه در انتظار اميدی از آسمان است تا او را نجات دهد و درواقع به اين نمی‌انديشد که حقيقت امر اين است که به او دارد تجاوز می‌شود نه به آسمان و در انتظار رسيدن وحی از آسمان به زمينی می‌نشيند که او را در آغوش گرفته است و با اميدی تلخ به انتظار روزِ موعود نشسته است؛ و اين اميِد دور دست در حقيقت همان دين است که نظام سرمايه‌دار برای او دست و پا کرده‌است، چون او می‌داند که در نفس انسان هميشه سؤالی است که من از کجا آمده‌ام؟ و دين اين جواب را به او می‌دهد از من! و جامعه بی‌آنکه تجربه کند می‌پذيرد که من از او آمده‌ام.
در مرحله‌ی بعد دين است که انسان‌ها را به دو دست تقسيم می‌کند،‌ آنها که از ما هستند و آنها که از ما نيستند، و در واقع ما بايد بکوشيم که آنها را از خودمان کنيم، اين آنهايی که از ما نيستند در دو بخش‌اند، آنها که نژادشان مشخص است، و آنها که از همه نژادی هستند، پس در واقع طبقات اجتماعی را بوجود می‌آورد، طبقاتی که از نژاد و مليت و مذهب بوجود می‌آيد و جامعه را سرگرمِ بازی‌های طبقاتی و اجتماعی می‌کند.
در خوشبينانه‌ترين حالت يک اقليت از جامعه طرد می‌شود و آماده می‌شود برای استثمار شدن.
اين آسيب در اينجا بازهم باز نمی‌ايستد و باعث بوجود آمدن تشکل‌هائی می‌شود که همگی دست‌نشانده‌ی تندرو‌هايی است که نظام آن‌ها را به‌کار می‌گرد تا اين حقيقت را بيشتر به خورد جامعه بدهند که کسی هست که نجات‌‌بخش است، پس اگر ظلمی برتو شد نه از انسانِ هم‌خون‌ات بلکه از آسمان بخواه که درواقع نجات‌بخشِ تو اوست، و جامعه استثمار می‌شود و خُرد می‌شود و چشم به دوردست می‌دوزد و برنمی‌خيزد.

مرحله‌ی‌ بعدی سياست نظامِ سرمايه‌دار اين است که جامعه را سرگرم پوچی کند، حکومت مهره‌هايش را درست چيده‌است، او سرمايه‌داری‌ شکل‌می‌دهد، ثروت را به‌ او می‌دهد، حلقه‌ی گناه و دوزخ را گردنِ او می‌اندازد و او که شيفته مال و ثروت است در اين بازی به خود می‌بالد و حکومت بيرونِ گود به اهداف‌اش می‌رسد، درواقع سرمايه‌دار هم در اينجا استثمار می‌شود چون اين اوست که در جامعه به سرمايه‌دار محکوم می‌شود، درحقيقت حکومت و دولت اين نقطه‌ضعف ثروت دوستی‌ را در او ديده‌اند، در شخص ديگری نقطه‌ضعف سکس را می‌يابند او را سرگرم آن می‌کنند، در شخص ديگری نقطه‌ضعف دين می‌‌بينند و به او دين و مذهب و بت می‌دهند، در کسی نقطه‌ضعف وطن‌پرستی می‌بينند به او آن را می‌دهند،و در آخر همه‌ی مهره‌ها را سرجای درست می‌چينند و شروع می‌کنند به بازی، و خود که شيفته‌ی حکومت و حکم‌رانی هستند حکومت می‌کنند.

و اين حقيقتِ تلخ دنيا است، نمی‌توان آن‌را انکار کرد، کسانی هستند که نه مال می‌خواهند نه زمين و نه چيز ديگری، آنها برده می‌خواهند، در حقيقت جامعه‌ای می‌خواهند که با آن بازی کنند، مانند کودکی که عروسک‌های بيشتری می‌خواهد. آنها دوست دارند بازی کنند، و بازی می‌کنند، با همه‌چيز، در حقيقت اين حکومت است که برای ما برنامه‌ريزی می‌کند که ما کجای اين بازی قرار بگيريم، و ما حتی‌ با چشم باز به ميدان می‌رويم، آنها حقيقت را به ما می‌گويند، اما حقيقتی که باز هم برای بازی است، آنها آرمان‌هايی را برای ما بوجود می‌آورند زيرسيايه‌ی‌ سياه خدا، دين، آزادی، وطن،صلح، جنگ، زن، کودک، فقر، عدالت، و حقيقت! اما درواقع حقيقت مطلقی وجود ندارد، و اين انسان است که ضايع می‌شود، و اين انسان است که از او هيچ‌گاه سخن به ميان نمی‌آيد، اين انسان است که حقيقتی است که نبايد باشد، نبايد به ميان باشد تا همه او را دريابند، تا همه او را کشف کنند، چرا که انسان است که حقيقت را بوجود می‌آورد؛ و اگر انسان کشف شود اين بازی بهم می‌خورد؛ و هربار که کسی آن‌را بازگو می‌کند سريع نيست می‌شود، سياه می‌شود، طرد می‌شود.

نمی‌توان آرمان داشت، آزادی داشت، عدالت داشت؛ اگر انسان نباشد، و اين انسان حذف شده است، حذف می‌شود، تا جامعه در زير ابری سياه هميشه مشغول باشد.

ادامه مطلب »

خوراک‌خوان فيددمون2.6

اين روزها که بازار خوراک‌خوان‌ها داغ است، هرکسی هم برنامه‌ای يا سايتی معرفی کرده، اما خيلی از اشخاصی که با خوراک‌خوان‌ها کار می‌کنند و مطالب اخبار يا وبلاگ‌ها را با اين برنامه‌ها دنبال می‌کنند بسته به هدف و يا کارهايی که می‌خواهند انجام بدهند اين برنامه‌ها را انتخاب می‌کنند.
خودِ من چون کاربرِ نه‌چندان حرفه‌ای هستم و زياد از اين چيزها سردر نمی‌آورم هميشه يکی از مشکلاتم سرويس‌های زيادی و امکانات پيچيده‌ی اين برنامه‌ها بود، و برای کار با آنها با مشکل مواجه می‌شدم.

چند روز پيش همانطور که در گوگل دنبال يک همچين برنامه‌ای‌ می‌گشتم در يکی از جستجو‌ها با سايت NewsGator مواجه شدم. اين شرکت يک سرويس دهنده rss است و چندين برنامه خوراک‌خوان مختلف بسته به کاری که شما از آن می‌خواهيد دارد.

يکی از اين برنامه‌ها FeedDemon است که رايگان است و حجم کمی هم دارد ( 3.7 Mb ) .

اما تفاوت اين خوراک‌خوان با خيلی از خوراک‌خوان‌ها که من با آنها در حقيقت نتوانستم کار کنم سادگی ، سرعت و همچنين پشتيبانی عکس‌ ، ويدئو و موزيک‌هايی است که در يک نوشته قرار داده شده است؛
و همچنين از ديگر مزيت‌های اين برنامه می‌توان به تغيير دادن کدينگ صفحه و همينطور باز کردن صفحه‌ی اصلی متن در خود برنامه بدون نياز به مرورگر اشاره کرد.

فيددمون در کامپيوترِ شما پنجره‌ای مانند اين است؛

در سمت چپ اين پنجره شما به‌راحتی می‌توانيد پوشه‌های متفاوت برای فيد‌های متفاوت بسازيد مانند اخبار ، وبلاگ و … و بعد با کليک برروی دکمه‌ی Subscribe فيدِ موردِ نظرِ خود را به اين دسته اضافه کنيد.
در صفحه نمايش همانطور که می‌بينيد عکسِ پست هم نمايش داده شده؛ شما در اين قسمت با يک کليک راست می‌توانيد براحتی کدينگ صفحه را تغيير بدهيد و يا جهت شروع پاراگراف‌ها را از راست به چپ تغيير بدهيد. و همينطور می‌توانيد در تنظيمات برنامه پشتيبانی‌ از مولتی‌مدياها را تغيير دهيد، کم يا زياد کنيد.
شما اگر فيددمون را به حالت مينی‌مايز دربی‌آورديد فيد‌دمون به تسک‌بار شما خواهد رفت و اگر يکی از فيد‌ها آپديت شود با يک آلارم و يک پنجره‌ی کوچک به شما خبرخواهد داد که کدام فيد آپديت شده است.

و از يکی ديگر از مزيت‌های اين برنامه می‌توان به ذخيره شدن اطلاعات فيدهای شما برروی خود سايت اشاره کرد. شما بعداز نصب برنامه بايد يک يوزر کاربری بسازيد ( که کار بسيار ساده‌ای‌ است ) و بعد تمام اطلاعات فيد‌هايی که در فيددمون داريد برروی سايت ذخيره می‌شود و اگر از يک کامپيوتر ديگر خواستيد آنلاين شويد با ورود به سايت و صفحه‌ی کاربری خودتان می‌توانيد به فيد‌های خود دسترسی داشته باشيد و در هرکامپيوتری که اين برنامه را نصب کنيد بعداز ورود به يوزر خودتان می‌توانيد فيد‌های خودتان را در برنامه‌ی فيددمون مشاهده کنيد. پس نگران اين نباشيد که فيد‌های شما به علت تغيير ويندوز يا کاموپيوتر پاک شوند.

برای اطلاعات بيشتر و همينطور دانلود فيددمون می‌توانيد به لينک زير برويد :

FeedDemon 2.6

آواز معجزه

و شاه
نگاهی بر نشيمنگاه خويش انداخت
با ريشخندی مضحک
رو به درباريان گفت؛

ما از همه بالاتريم!

و دلقکان
آوازی تهی سردادند
از سرِ طلبِ معجزه‌ای
برای خريدِ تکه نانی

چرخواندنمان و چرخيديم

و فکر نکنم درک اين جمله چندان سخت باشد، « واگذاريدشان، يکديگر را خواهند خورد » و اين را بنظرم يک سياستمدار امريکائي گفته بود، من هم از کسی شنيدم  يا جائي خوانده‌ام؛ و اما عجب حرفی زده بود!
و آنها همه را واگذاشتند به حال خودشان، همه‌ی ما را، و کليدی به نام کليدِ بهشت به‌دستمان دادند، و ما را برآن داشتند که يکديگر را بکشيم، که اين کوتاه‌ترين راه وصول به بهشت بود
و چه ساده پنداشتيم و چه ساده واقعاً…
و برسرِ هر چيز به‌جان هم افتاديم و خودمان ، خودمان را تصفيه کرديم، خودمان خودمان را، و آنها بيرونِ گود، ما را ديدند و خنديدند به سياستِ ساده‌ای که برای ما به کار بستند، حربه‌ی تلخی که سرانجامِِ شومی را برايمان رقم زد…

فکر می‌کنم ما را خوب چرخواندند و چرخواندند، به نام دين، به نام خدا، به نام بهشت و دوزخ و نيک و شَر؛
و جرخيديم و چرخيديم، و چرخيديم و چرخيديم؛
و در آخر، گوشه‌ای نشستيم با همه چيزها که از کفمان رفته بود و هويتی که نمی‌دانيم در کدام کوچه هنگام نوشتن شعارِ « مرگ بر بدحجاب » جاگذاشتيم!
و ما مانديم و هزاران جنازه‌ی باد کرده، و دربی که هنوز که هنوز است بر رويمان باز نشده است؛
و قيامتی که ما را هنوز دست به سر می‌کند…

قربانی برای خدايان

Older entries »